هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

سفر به چادگان...

1395/5/11 2:25
نویسنده : مامان آرزو
95 بازدید
اشتراک گذاری

برای روز شنبه با آقا جواد دوست بابایی و خانومش برنامه چادگون(به قول شما چاقدون)ریختیم.بابایی از طرف بانکشون پلاژ رزرو کرد برای مدت سه روزآرام
شنبه صبح زود راه افتادیم اول توی مسیر رفتیم ییلاق یکی از دوستای فاطمه جون و برای صبحانه اونجا بودیم که جای خوبی بود و تو خیلی واسه مرغ و خروس شون خوشحالی میکردی و همه ی زمانی که اونجا بودی دنبالشون می دویدی و جالب اینکه اصلا هم ازشون نمیترسیدی(به قول خودت فقط از سوزق (سوسک) میترسیخنده)و وقتی آقا جواد یکیشون رو بغل کرد آورد تو گرفتی بغلت بغلبعد از یکی دوساعت دوباره راه افتادیم سمت چادگون،زودتر از زمان تحویل پلاژ رسیدیم واسه همین توی محوطه نشستیم تا پلاژ خالی بشه که توی این مدت زمان من و شما رفتیم داخل محوطه بازیش و شما یه عالمه سرسره بازی کردی،وقتی که پلاژ رو تحویل گرفتیم یه کوچولو استراحت کردیم که شما خوابت برد و بعد از یکی دوساعت بیدارت کردم تا بریم دم دریاچه،نسبت به دفعه قبلی که اومده بودیم چادگون،مقدار آب خیلی کم شده بود و واقعا ناراحت کننده بودغمگین اول رفتیم قایق سواری که وقتی با سرعت میرفت شما یه کوچولو میترسیدی اما کلا خیلی کیف داد چون دم غروب آفتاب بود و صحنه ی فوق العاده ای بودمحبتبعد هم یه فرش انداختیم کنار آب و نشستیم و شما مشغول ماسه بازی شده بودی خیلی خوشحال بودی و لذت میبردی،آخه این چند روز هر بار بهت میگفتم میخوایم بریم چادگون میگفتی مامان چاقدون چیکار میکنند گفتم میرند ماسه بازی میکنند و شما حسابی ذوق میکردی،آخه دفعه قبلی که رفتیم شما خیلی کوچولو بودی وچیزی یادت نبود،شب شده بود که برگشتیم اومدیم ویلا شام رو خوردیم و رفتیم داخل محوطه،هوا فوق العاده بود شما یه عالمه بازی کردیچشمک
روز دوم بعد از خوردن صبحانه رفتیم دهکده تفریحی زاینده رود که تقریبا" تا عصر اونجا بودیم،اونجا هم آب بود و تو حسابی آب بازی و گل بازی کردی و کیف کردی،شب هم رفتیم داخل خود شهر چادگون،یه خورده گشتیم و بعد هم رفتیم داخل یکی از پارکها نشستیم و شما مشغول بازی شدیآرام
روز سوم هم بعد از خوردن صبحانه رفتیم استخر،که اول شما رو راه نمیدادند و میگفتند زیر دو سال رو راه نمیدیم و من گفتم نزدیکه سه سالته که یه باره شما گفتی نه مامان شما اشتباه میکنیخطامن دو سال و دیممهعینک که مسئول استخر خیلی خندید گفت خانوم دو سال و دیمه شما نمیتونید برید استخر شما گفتی نه من مایو دارم میتونم برم خندهو اینطوری شد که مسئول استخر بعد از یه عالمه خنده گفت میتونیم شما رو ببریم داخل استخر،داخل آب یه عالمه با همدیگه بازی کردیم،بعد از استخر اومدیم ویلا نهار خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم و پلاژ رو تحویل دادیم و راه افتادیم سمت اصفهان
داخل اصفهان هم به چند تا فروشگاه سر زدیم،شام خوردیم و برگشتیم خونه و خدا رو شکر سفر سه روزه ما به خوشی تمام شد،خیلی خوش گذشت

عکسای سفرمون در ادامه

اینجا تازه رسیدیم و هستی و باباییش دارند استراحت میکنندبوس

قایق سواری...

دهکده تفریحی زاینده رود...

نفس مامانی آماده شده واسه استخرمحبت

روز آخر بعد از نهار با گل دخترم یه عالمه اطراف محوطه گشتیم و بازی کردیم و عکس گرفتیم

 

اینجا هم پایان سفری خوش ودختر خسته ی من و هندونه ای که از باغچه روبرو پلاژ چیده و خیلی دوستش داشت و واسش ذوق میکردخوشمزه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)