هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

خورشید خونه ما بیست و یک ماهه شد...

خدایا به اندازه کل دنیات و بزرگی ت شکرررررررررر ... خدایا شکرت بابت همه ی مهربونیات... خدایا شکرت که تمام شب صدای نفسهای شوهرم و دخترم رو می شنوم ،این یعنی اونا زنده وسالم در کنار من خوابیدند... خدایا شکرت به خاطر پدر و مادر دلسوز و مهربانم و سلامتی که توی خانواده مون حاکمه... خدایا شکرت به خاطر  مهر و الفت و صمیمیتی که خودت بین خانواده مون قرار دادی... خدایا شکرت به خاطر تن و روحمون که سالمه،به خاطر سرپناه و روزی حلالی و آبرویی که به ما دادی... خدایا بابت این آرامش فکر و خیال رها ازت ممنونم ... خدایا من بنده ناسپاسی هستم ولی تو همیشه لطف و رحمت بیکرانت رو به ما نشون ...
9 آبان 1394

کودک من،دنیای من، روزت مبارک...

کودکم آرام آرام قد می کشد و من در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم... او می رقصد و من آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه می کنم... او می خندد و من از شوق ِ حضورش اشک می ریزم... او آرام در آغوشم آرام می گيرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز می کند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی می کند... کودکانه می پرد ...حرف می زند... به زباني كه كسي جز من نميفهمدش...و طبیعت را حس می کند! خدا را می بوید! و من... کودکانه... در سایه بزرگیش پنهان می شوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم! امروز داشتی لیوان آبی که دستت بود رو روی میز می ریختی من بهت گفتم هس...
17 مهر 1394

عسل مامان بیست ماهه شد...

دخترک قشنگم،بهترین و زیباترین هدیه خدا عاشقتم .یک ماه دیگه هم گذشت .20 ماه مادری و عاشقی کردم. عزیز دلم خیلی بانمک شدی .دیگه تقریبا همه چیو می گی .حتی گاهی وقتا حرفایی می زنی که متعجب میشیم از این همه دقت تو .الان که دارم این پست رو مینویسم هستی خوشگلم، 20ماه سن داری.یه دختر خیلی شیطون و دوست داشتنی و زبون دراز خیلی دختر دوست داشتنی هستی و هرکسی می بینتت به این نکته اقرار میکنه که شما یه دختر بانمک دوست داشتنی هستی مخصوصا این روزا حسابی بلبل زبون شدی خیلی بامزه حرف میزنی و حسابی ما رو ذوق زده و خوشحال میکنی .کافیه که یه کلمه رو یه بار تکرار کنیم سریع یاد میگیری دختر مودبی و حرف شنوی هستی و نسبتا از روند تربیتیت راضی هستم فقط گاهی ...
9 مهر 1394

بهترین بابای دنیا ،مهربونترین همسر دنیا تولدت مبارک...

تقدیم به عشق ابدیم....همسر مهربونم ببین تمام من شدی            اوج صدای من شدی بت منی شکستمت            وقتی خدای من شدی ببین به یک نگاه تو           تمام من خراب شد چه کردی با سراب من      که قطره قطره آب شد به ماه بوسه میزنم           به کوه تکیه میکنم به من نگاه کن ببین         به عشق تو چه میکنم منو به دست من بکش       به نام...
1 مهر 1394

دندون کوچولوی هشتم ...

                                                    دختر مامان بلاخره دندون هشتمت هم در اومد. سرعت دندون درآوردنت خیلی کمه پیش دکترت هم که رفتیم گفت هیچ ایرادی نداری البته اولین دندونت هم خیلی دیر در اومد اما دیگه یه کم بین دندون هفتم و  هشتمت فاصله زیاد شد. صبحی رفتی حمام و وقتی که مامانی رو صدا زدی که بیاد سرتو بشوره داشتم میشستمت و شما داشتی حرف میزدی واسم که دیدم وای دندون جل...
9 شهريور 1394

دختر شیرین ما نوزده ماهه شد...

سلام شیرین مامان دخترم نگاه گرمت امید زندگی منه .تمام سختی ها را برای تربیت درست تو به دوش خواهم کشید.الان هدفم فقط یه چیزه: تربیت درست                           تربیت درست                       تربیت درست کاشکی واقعا بتونم به این هدف بزرگم برسم. گاهی موانع انسان رو از رسیدن به هدفش دلسرد می کنه خصوصا اگه موانع محیطی باشه .اما تنها چیزی که بهم امید میده نتیجه کاره.خدایا کمکم ک...
9 شهريور 1394

زندگی بی نظیرما با طعم ناب خدا...

این روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو، به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی ... تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر ... می خوانمت تا دلم آرام بماند . نازنین من ؛همسرم این پنج سال،بی تردید بهترین سالهای عمر منند که رقم خورده اند. من، کنار تو و با تو، درگیر آرامشم. من با تو بهترین زندگی و بهترین های یک زندگی را داشته ام. من با تو خوشبخت ترینم... عزیزم، همسرم،همراه مهربونم،می دونی که با نفسهات جون گرفتم و با لبخندت خوشبختی رو دیدم. می دونی که آغوش گرمت برام سرشار از ارامش و امنیته و می دونی که وجود مهربون و ارزشمندت برام از هر چیزی توی دنیا با ارزشتره. عزیزم، مرد من، همرا...
8 شهريور 1394

هستی شیطون من ...

الان که دارم این پست رو واست مینویسم تو مثل فرشته ها خوابیدی اخه اینقدر توی پارک با بچه ها بازی کردی که حسابی خسته شدی .قبل از اینکه بریم پارک من و بابایی داشتیم شام میخوردیم که شما از توی کابینت آشپزخونه یه بسته پلاستیک آوردی و همه رو ریختی بیرون و حسابی کیف کردی بعدم که ازت میپرسم که اینا رو کی ریخته به من میگی هتی (هستی ).بامزه شده بودی وسط اون همه پلاستیک مامانی هم که دست به عکسش خوبه سریع دست به کارشد... اینم عکسای دختر بلا قربونت برم که می بینی مامانی لبشو گاز گرفته شما هم لبتو گاز میگیری اما همچنان به کارت ادامه میدی    ...
8 شهريور 1394

وقتی هستی خانوم چشم مامانشو دور میبینه...

دیشب وقتی از پارک برگشتیم من توی آشپزخونه بود بابایی هم جلوی تلویزیون بود که دیدم چند دقیقه ای هست که صدای شماا نمیاد وقتی اومدم دیدم داخل اتاقی و بلهههه کاری که دوست داشتی رو بلاخره انجام دادی و رفتی سراغ رژای مامان و حسابی باهاشون کیف کردی وقتی منو دیدی سرتو کج کردی و با خواهش گفتی اتی لپ(یعنی هستی رژ بزنه آخه به رژ میگی لپ) منم دیگه دلم نیومد ازت بگیرم و شروع کردم ازت عکس گرفتن.قربونت برم پرنسس مامان که خودآرایی میکنی دیگه پاک کردنش بماند که چه پروژه ای بود واسه خودش وقتی دستمال مرطوب جواب نداد و مجبور شدیم به صابون متوسل بشیم و بلاخره پاکش کردیم .از دست تو دختر شیطون عکسای هستی خوشگله در ادامه ...
6 شهريور 1394