هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

سفارش جلد اول دفتر خاطرات هستی کوچولو...

پست آخر از جلد اول هستی جان بلاخره جلد اول کتابچه ی خاطراتت آماده شد و من موفق شدم بعد از یه عالمه شب زنده داری و تلاش و خستگی وبلاگت رو به روز کنم و روزهای قشنگ این دو سال رو برات ثبت کنم خیلی کار سختی بود اما ارزشش رو داشت،من که از خوندنشون خیلی حس خوبی پیدا میکنم ومیدونم که تو هم وقتی بخونی پر از حس خوب میشی و امیدوارم خیلی زود بزرگ بشی و خودت هر لحظه و هر ثانیه از زندگی قشنگت رو با دستای خوشگلت ثبت کنی دخترم من سعی کردم تمام اتفاقات این دو سال رو با زمان خودش برات اینجا بنویسم و دلیل اینکه بعضی از تاریخ ها مربوط به قبل از ساخت وبلاگته اینه که میخواستم هر مناسبت در زمان خودش ثبت بشه و کاملا به ترتیب باشه من تا اونجایی که ذ...
10 بهمن 1394

پرنسس ما دوساله شد...

دخترم در کمال ناباوری من دوساله شد.بعضی از وقتها توی زندگی یکسال به اندازه یک عمر طول میکشه و بعضی وقتها اینقدر سریع میگذره که قابل باور نیست.من تمام سعیم رو کردم تا از لحظه لحظه با هستی بودن لذت ببرم و دچار روزمرگی نشم و به داشتنش عادت نکنم. سعی کردم هر روز برام یک روز تازه باشه با یک عالمه اتفاقهای تازه و عالی.الان که به دختر دوساله ام نگاه میکنم به روزهایی فکر میکنم که دلم می خواست بدونم چه شکلیه،به لحظه اولی که دیدمش و در باورم نبود که این تا چند ساعت قبل توی دلم بوده،روزهایی که درد میکشیدم و شیر میدوشیدم تا حتماً دخترکم آغوز بخوره،به لحظه هایی که بهش شیر میدادم، اون روزهایی که فکر میکردم اگه نتونم بهش شیر بدم مادر بودنم ...
9 بهمن 1394

یه سورپرایز شیرین...

امشب آقا علیرضا و خانومش(پسر دایی نادر) اومدند خونمون،مینا جون صبحی زنگ زد و گفت که شب اگه خونه هستید میخوایم بیایم اونجا.ساعت نزدیک به 8 بود که اومدند،وقتی اومدند دیدیم یه کیک تولد به شکل زنبور با یه شمع شماره 2 و یه سکه واسه هستی آوردند خیلی سورپرایز شدیم گفتند چون واسه تولد هستی نیستیم خودمون دوست داشتیم واسش یه کیک بگیریم با این کارشون خیلی خوشحالمون کردند و شما که دیگه از همه بیشتر خوشحال شده بودی واسه شمعش چونکه عاشق فوت کردن شمعی تا تولدت 4روزه دیگه مونده نفسم امروز بلاخره بعد از یه عالمه مقایسه کیکت رو سفارش دادم طرح سفید برفی و هفت کوتوله رو انتخاب کردیم که به نظرمون طرح خوشگلی بود از بس این چند روز حرف تولدت بود شما هم امروز می...
5 بهمن 1394

تربچه ما بیست وسه ماهه شد...

سلام دختر قشنگ و شیرین زبونم ... یک ماهه دیگه هم گذشت وشما بزرگتر و خانوم تر شدی. شمارش معکوس شروع شده و شما داری دو ساله میشی.هورااااااااااااااااااااااااااااااا... این روزها فقط بلبل زبونی میکنی و منم هزار بار بغلت میکنم و میبوسمت .امروز اومدی و بغلم کردی و بهم میگی : مامان یه عالمه دوست ندارم.بعد بهم میگی شما ناراحت شو  منم با ناراحتی نگاهت کردم میگی نه یه عالمه دوست دارم 💕💕💕 حالا خوشحال باش وقتی از دستت ناراحت میشم، بعد از چند دقیقه بهم میگی :مامان جونم ذذرت میخوام بخشید دیجه تچرار نمیشه دیجه خوشال باش(معذرت میخوام ببخشید دیگه تکرار نمیشه دیگه خوشحال باش).بعد اگه خوشحال نشم میگی پس خوشحال باش میگم خوشحالم...
9 دی 1394

دومین شب یلدای هستی جون...

یلدا ی خوشبختی ما وقتی رقم خورد که جمع دو نفره ی من و بابا محمود با تو عاشقانه ترین سه نفره ی دنیا شد ... از یلدا ی پارسال که با صدای خنده هات یک دقیقه که نه یک عمر به عمر شادیهایمان اضافه شد تا یلدا ی امسال که با شیرین زبونیات، یلدا برامون شیرین ترین شب سال شد...لحظه لحظه خدا را برای داشتنت شکر گفتیم و امشب بیشتر از هر شب برایت یلدا یی شدن عمر خوشبختیت را آرزو کردیم ... هستی جوونم خیلی دوست داریم ...یلدات مبارک نفسم امشب دومین شب یلدایی بود که دخترگلم این شب طولانی رو با حضورش واسمون دوست داشتنی تر کرد.ما امروز ظهر از اصفهان برگشتیم آخه بابایی از شنبه تا امروز کلاس داشت و ما از جمعه بعد ازظهر رفتیم خونه بابابزر...
1 دی 1394

وقتی هستی مثل مامانش عاشقه بارونه ...

  دیشب وقتی داشتیم از خونه عزیز برمیگشتیم یه بارون نم نم شروع به بارش کرد و انگاری تا صبح اومده بود.صبح چند ساعتی قطع شد و قبل از ظهر دوباره شروع به باریدن کرد،با شما رفتیم تراس و بارونو نشونت دادم خیلی ذوق میکردی ظهر که بابایی از سر کار اومد شما دیدن بارونو واسش تعریف کردی بابایی هم رفت کاپشن و چترتو آورد وبا هم رفتید زیر بارون. چند تا عکسم ازت گرفته بود.بعد که اومدی بالا خیلی با ذوق تعریف میکردی که بارون از بالا میاد روی زمین و حسابی کیف کرده بودی ... عزیزای دلم دوستون دارم به اندازه ی قطره های بارون       ...
25 آذر 1394

اولین برف پاییز 94 با عشق مامانی...

دختر نازنیم امسال برخلاف سالهای گذشته سرما و برف خیلی زود مهمون ما شد و به برکت قدم های کوچولوی شما،امسال تو پاییز برف بارید. امروز یه روز زیبای برفی بود.عصری که ازخواب بلند شدم دیدم داره برف میاد انگار تازه شروع شده بود چون یه لایه کم روی زمین نشسته بود اما همین هم خیلی لذتبخش بود و غیر از زیبایی هیچ چیزی دیده نمیشد.با خوشحالی اومدم و کاپشنت رو پوشوندم و کلاهت رو سرت کردم و با همدیگه رفتیم داخل تراس .شما وقتی برف رودیدی اولش با تعجب نگاه کردی و پرسیدی مامانی این چیه گفتم برف.وقتی دونه هاشو روی صورتت حس کردی کلی ذوق کردی وخندیدی و هی میگفتی آخ جون برف. خدای مهربون ممنونم برای اینهمه زیبایی که به ما عطاکردی.خوشحالم که یه بار دیگه فرصت اینو...
17 آذر 1394

چه دغدغه ای داشتم برای گرفتن مای بیبی ت اما...

امروز ظهر داشتم با خاله اختر تلفنی صحبت میکردم،شما هم داشتی بازی میکردی که یه باره اومدی گفتی مامان دستشویی دارم گفتم چی مامان گفتی برم دستشویی منم دیدم خودت گفتی ازخاله خدافظی کردم وشما رو بردم دستشویی. شما نشستی و خیلی راحت دستشویی ت رو کردی و من شگفت زده شده بودم که بدون هیچگونه توضیحی خودت نشستی و کارت رو انجام دادی بعدم بلند شدی و گفتی خودمو بشورم بعدم یه کم آب به خودت گرفتی که من شما رو شستم و اومدیم بیرون .خیلی حس خوبی بود اینکه دیدم داریم توی یه مرحله جدیدی پا میزاریم . اصلا فکر نمی کردم اینقدر راحت باشه و همیشه یکی از دغدغه هام این بود که چطوری این کار رو شروع کنم که امروز خودت بدون هیچ مقدمه و پیش زمینه ای کار رو شروع کردی. الهی ...
12 آذر 1394

دخمل کوشولوی من بیست و دوماهه شد...

دختر عزیزم سلااااااااااااااام بیست و دو ماهگیت مبارک ... اومدم بگم خیلی دوست دارم و خدا را شکر میکنم که هستی ... دختر کوچولوی ما حالا حسابی بزرگ شده و داره دو ساله میشه ...باورم نمیشه که دخترم داره بزرگ میشه چقدر زود میگذره و گذر زمان رو اصلا احساس نمیکنیم...خدایا شکرت ... خدا جون ممنونتم که همیشه مواظبش بودی و هستی ...خدا جون یه لحظه هم تنهاش نذار ... هستی عزیزم برات بهترین آرزوها را دارم و امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی ... بلبل کوچولوی ما خیلی بامزه حرف میزنی و حرف زدنت فوق العاده ست و پیشرفتت خیلی توی حرف زدن جالبه... همه ی کلمات رو متوجه می شی و کاملا میدونی که باید کجا ازشون استفاده کنی...
9 آذر 1394