هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

وروجک ما پنج ماهه شد...

روزها از پی هم میگذرند و من هر روز عاشق تر از قبل میشم.عاشق این زندگی قشنگی که با حضور تو دیگه هیچی کم نداره.پنج ماه در کنارت بودن برای من لحظات ناب تکرار نشدنی بود.هر روز صبح به عشق دیدن روی ماهت،به عشق دیدن لبخندهای بامزه ت،به شوق شنیدن صدای دلنشینت بیدار میشیم و شب هنگام با دیدن چهره معصوم و مهربان خفته در خوابت آرام میگیریم.  150 روز از باتو بودن چه زود گذشت...دخترم درحالی پنج ماهگی اش تمام شد که برای من مثل این بود که پنج هفته بیشتر نگذشته زمان چنان می گذرد که گاهی فکر می کنم نمی تونم به زمان برسم...دلبری های دخترکم تمام روزام را پر کرده گاهی با خودم می مونم که چقدر زود داره بزرگ می شه .امیدوارم همیشه سلامت باشی دختر ...
9 تير 1393

عقد خاله عاطفه ...

31خرداد 93 عقد خاله عاطفه جون بود.شما 4 ماه و 22روز داشتی.خاله عاطفه خیلی خوشحال بود که شما توی عقدش هستی.منم خیلی خوشحال بودم چون مامانه یه دختر بامزه و خوشمزه و دوست داشتنی بودم. بیشترش رو داخل مردونه بودی دست بابایی.بابا زحمت نگه داشتنتو میکشید تا مامان راحت باشه. با این لباسای صورتی ت خیلی با مزه و بانمک شده بودی.خیلی مراسم خوبی بود همه چیز عالی بود.خیلی بهمون خوش گذشت. عکسای گل مامان در ادامه      ...
1 تير 1393

دختر نازما چهارماهه شد ...

دخترگل من چهار ماهه شد...چقدر زود گذشت چهار ماه از با هم بودنمون...از شروع زندگی 3 نفره ما با هم...بقدری وقت منو پر کردی که اصلا وقتی برای خودم نمونده...تمام وقتم با تو پر شده نمی دونی که چقدر شیرینی... دخترنازم بقدری دوست دارم که نمی تونم وصف کنم... دیروز نوبت واکسن چهار ماهگیت بود...اصلا روزای واکسنت رو دوست ندارم از شب قبل هر لحظه ای که می خندیدی و شیطنت می کردی اشکم در می یومد و نا خود آگاه می گفتم:مامانت بمیره فردا این موقع قراره از درد ناله کنی...دل آشوبه داشتم بابایی صبح زود بیدارم کرد وقتی بیدار شدم رفتیم مرکزبهداشت وقتی وزن و قدت رو کنترل کرد و گفت وزنت 6کیلو و150گرم و قدت 63 سانتی متر.خدا رو شکر همه جیز خو...
9 خرداد 1393

یه روز خوب،یه هوای خوب، با یه دختر خوب و فوق العاده...چادگان

روز دوشنبه 5خرداد ظهر که بابا از سرکار اومد همراه بابابایی و باباجون و عزیز و عمه رفتیم کاشان.مراسم برادر ملیحه خانوم زن پسرعمه ی بابایی بود که بنده خدا جوون بود و به علت بیماری قلبی فوت کرده بود.خدا رحمتش کنه.عصری رسیدیم و خونه عمه اشرف لباسمونو عوض کردیم و رفتیم مراسم.شب رو کاشان موندیم و فردا صبح هم اومدیم و وقتی باباجون اینا رو پیاده کردیم وسایلمونو از خونه برداشتیم و به اتفاق اقارضا دوست بابا و دامادش آقامهدی اینا رفتیم چادگان .بابایی روز سه شنبه رو مرخصی گرفت و چهارشنبه هم مبعث حضرت رسول بود و تعطیل بود سه شنبه صبح رفتیم و چهارشنبه عصر هم برگشتیم خیلی هوا فوق العاده بود بارون نم نم میبارید و هوا رو معرکه کرده بود.شما 3ماه و 27 روز داش...
7 خرداد 1393

اولین آتلیه هستی در سه ماه و نوزده روزگی...

دختر کوچولومون رو یکشنبه 28 اردیبهشت93 در 3 ماه و 19 روزگی واسه اولین بار بردیم آتلیه بهارک چون دیگه کاملا گردن گرفته و خودشو به شکم میندازه و خیلی فوق العاده خوش اخلاقه واسه عکس. یه چیز خیلی جالب اینکه، وقتی بهش میگیم هستی لبخند ،لبای مثل غنچه ش  رو باز میکنه و میخنده. مامانی تو خیلی باهوشی به خدا فکر نمیکنم هیچ بچه ی سه ماهه ای اینجوری باشه ،دختر من یه دونه ست واسه نمونه ست خداجووونم خودت مواظب این گل خوشگل ما باش و در پناه خودت حفظش کن این عکسایی که واست میزارم عکسای خام آتلیه ست که ازشون گرفتم و فقط چندتاشو شاسی کوچولو کردم و یکیش هم شاسی بزرگ و بقیه فایل رو گرفتم که هر موقع خواستم چاپ کنم اینقدر عکسات بامزه و دوست داشتنی ...
28 ارديبهشت 1393

بلاخره واسه اولین بار خودم دخترمو حمام کردم...

بلاخره واسه اولین بار خودم دخترمو حمام کردم البته با کمک بابایی امروز نوزدهم اردیبهشت 93 و شما 3ماه و 10روز سن داری امروز یهویی با بابایی تصمیم گرفتیم شما رو ببریم حمام اولش میترسیدم که نتونم توی حمام کنترلت کنم واسه همین کاملا لباس پوشیدم که شما لیز نخوری بعدم که، یواش یواش با کمک بابایی شستیمت که بابایی آب میریخت منم میشستمت خیلی حس عجیبی بود اینقدر بهم حس خوبی میداد که دوست داشتم ساعتها تن قشنگتو بشورم شما خیلی آروم و خوشحال بودی و اصلا گریه نکردی همین باعث شد که هول نکنم و راحت و قشنگ بشورمت یه خورده توی وان نگه ت داشتم و شما  بازی کردی و خندیدی قربونت برم دختر خوشگل و بامزه من که اینقدر عاشق تمیزی هستی و خودت همه جا با م...
19 ارديبهشت 1393

هستی کوچولوی ما سه ماهه شد...

  امروزهستی ،عشق زندگی من و بابایی 3 ماهه شد  و در 3ماهگی ،6کیلو و 150گرم وزن و59 سانتی مترقدش بود و 3ماهه که ما هر روز به عشق دیدن روی ماه دخترم بیدار میشیم و مخصوصا الان که هر روز صبح هستی با خنده های شیرینش به ما سلام میکنه و خستگی های مامانی رو از تنش بیرون میکنه،هستی هر روز که میگذره شیرین و شیرین تر میشه و کم کم همه رو وابسته خودش کرده .دختر نازم این روزا خیلی بزرگ شده اروم ومتین و صبور من که میگم لنگه این دخمل تو دنیا نیست. خیلی خوب با من از اول ارتباط برقرار کردی و الان هم همینطوره خیلی باهم رفیقیم.جدیدا یاد گرفتی به دستهات نگاه کنی .دستهاتو مشت میکنی میاری جلوی صورتت و بهشون نگاه میکنی. توی این ماه واسه او...
9 ارديبهشت 1393

عشق زندگی مامان و بابا دو ماهه شد...

خدای مهربان و بخشنده هزاران مرتبه تو را شاکریـــــــــــــــــــــــــــــم  بخاطر این هدیه زیبای آسمانی ؛بخاطر این فرشته پاک و معصومی که به زندگی ما عطا کردی و به ما این فرصت رو دادی که مزه شیریـــــــــــــــــــن پدر و مادر بودن رو بچشیم . خدایـــــــــــــــــــا نمیدونم به چه زبانی باید ازت تشکر کنم بخاطر این لطف بزرگی که در حق من و محمود کردی ؛ فقط اینو میتونم بگم که ای بزرگ ،ای بخشنده بخاطر همه نعمتهای خوبت ممنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم. دختر من ؛تمام هستی من ،هستی زندگی من ،نفسم ،عشق و امیدم امروز 2 ماهه شد ؛2 ماه از روزهای قشنگ با هم بودنمون سپری شد و امیدوارم که تونسته باشم برای دخترم یه مادر و...
9 فروردين 1393