هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 1 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

خب بلاخره اولین کتاب این دوره هم تمام شد و روز دوشنبه یعنی روز تولدت باید آزمون میدادی،رفتیم و آزمون رو دادی و خدا روشکر عاااااالی بودی و مربی تون خیلی ازت راضی بود و بعد از آزمونت از مامانی هم تشکر کرد به خاطر اینکه بهت آیه ها رو به خوبی یاد دادم به خاطر اتمام کتابتون امروز یعنی چهارشنبه رو داخل جامع القرآن براتون جشن گرفتند خیلی بهتون خوش گذشت عکسای نفس مامان در ادامه  اینم کتاب 1 و پازلش که بعد از آزمون بهت دادند اینم لیست کلاستون که دخترم همه رو مثبت گرفته             اینم جایزه جشن پایان کتابت ...
11 بهمن 1396

همه زندگی ما چهل و هشت ماهه شد...

دخترکم،هستی عزیزم این روزها من تمام وقت در اختیارت هستم و برای اینکه تنهایی هایم را پر میکنی به تو مدیونم... البته باید بگویم گاهی وقت پرسش های با منظور دگران،که میپرسند چه میکنی؟ ته دلم بغضی گذرا مینشیند که هیچ را جواب دهم،اما پس از لحظه ای گذرا یادم به تمام مسئولیت های این سالهایم که می افتد،لبخندغرور آمیزی گوشه لبانم می نشیند! پدر مهربانت... همان که این چند سال،عشق و محبت و معرفت را بر من تمام کرد،همان که سایه به سایه حمایتم کرده و میکند،همان که تمام حرمت نفس دنیا را یک جا به کام تشنه ام سرازیر میکند،همان که به من میگویدما هستیم چون توهستی،زنده ایم به بودنت،حرف زدنت،خندیدنت! اوست که مرا پر میکند از انرژی های قشنگ دوست داشتنی! اوس...
9 بهمن 1396

یه روز خوب برفی...

بلاخره زمستان خودشو نشون داد و زمین با اولین برف زمستونی سفید پوش شد وحسابی خوشحالمون کرد اینقدر این چند وقت دعا کردی برف بیاد که مطمئنم خدا صداهای قشنگ تو رو شنید و با این برف خوشگل خوشحالت کرد،دیشب وقتی واسه دور دور اومدیم بیرون برف شروع به باریدن گرفت اما خیلی شدید نبود،اما همینم خیلی عالی بود و خیلی خوشحال بودم که آرزوت برآورده شده شما هم هی میگفتی مامان بیا آدم برفی درست کنیم،بهت گفتم مامانی باید یه عالمه برف جمع بشه تا بشه آدم برفی درست کرد،شب وقتی داشتیم میخوابیدیم هنوز برف داشت میبارید،خودمم خیلی ذوق داشتم که برف بیاد حتی شب تا صبح چند بار بیدار شدم و رفتم دم پنجره ببینم برف میاد یا نه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم یه لایه...
8 بهمن 1396

دختر نازم چهل و هفت ماهه شد...

عاشق شو دخترم تاوقتی زیر سایه عشق بمانی همه چیز خوب است،مشکل از جایی شروع میشود که عشق را فراموش میکنیم و خوب یا بد معشوق را پای عاشقی میگذاریم... عاشق شو دخترم جهان به بها و بهانه عشق پابرجاست و عاشق تنها ناجی جهان خواهد بود عاشق شود دخترم عشق قایقی است که اگر باورش کنی معشوق را دریایی خواهی جست... عاشق شو دخترم زیبایی تو شایسته تحسین شاعری عاشق پیشه تر از توست که از گیسوی تو ماندگاری به آثار جهان اضافه کند... عاشق شو دخترم و نترس از شکستن،شکستن یعنی تکثیر و تردید نکن که بزرگتر میشوی... عاشق شو دخترم آنچنان که ما عاشق نگاهت،صدایت و نفست هستیم... عاشق باش و رها دخترم که این تنها راه به آغوش کشیدن خداییست پر از لبخند و عش...
9 دی 1396

چهارمین شب یلدای هستی جون...

بوی یلدا را میشنوی؟ انتهای خیابان آذر... باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان... قراری طولانی به بلندای یک شب... شب عشق بازی برگ و برف... پاییز چمدان به دست ایستاده! عزم رفتن دارد... آسمان بغض کرده و میبارد. خدا هم میداندعروس قصل ها چقدر دوست داشتنیست... کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز و تمام میشود... پاییز ای آبستن روزهای عاشقی، رفتنت به خیر سفرت بی خطر چهارمین یلدات مبارک هندونه ی شیییرییین و نوبرونه ی ما دختر قشنگم از یلدای اولین سال تولدت که با صدای خنده هات یک دقیقه که نه یک عمر به عمر شادیهامون اضافه شد تا یلدای امسال که با شیرین زبونیات یلدا برامون شیرین ترین شب سال شد،لحظه لحظه خدا رو برای داشتنت شکر...
1 دی 1396

سفر به اهواز و پیشوازی زیبا برای یلدا...

روزهای آخر پاییز است و چقدر دلم تنگ این روزها می شود...این روزها با تمامی خاطراتش در حال پایان یافتن است... پاییز عزیز عاشقانه به انتظارت خواهیم نشست که تو معنای واقعی عشق طبیعت هستی.. تو همان بهار عاشقی هستی که اینچنین خود را نمایان کرده ای... نه!!!! تو معنای یأس و نا امیدی نیستی...بلکه... تو معنای تمام شور و شوق و خاطره هستی... پادشاه فصل ها "پاییز" تو را با تمامی رنگ های زیبا و باران های روح نواز و انارهای سرخ و شیرینت دوست میدارم توی روزای آخر پاییز تصمیم گرفتیم چند روزی بریم خونه خاله عاطفه البته به صورت سورپرایز و بدون اطلاع قبلی واسه روز بیست آذر بلیط گرفتیم به سمت اهواز البته فقط من و شما و خاله آذ...
26 آذر 1396

دار و ندار مامانی چهل وشش ماهه شد...

سنگ صبور لحظه های دلتنگی مادر چشم ها را که می بندم و تو را نقش میزنم در خیال،زیبا چشم خنده رویی میشوی که لذت داشتنت در بند بند وجودم جاری میشود. اینکه میگویم زیبا منظورم نه همین معیارهای چشمی آدما که ذات زیبای چشمهاست،چه ریز و چه درشت،چه رنگی و چه مشکی... زیبایی چشمای تو برای من یعنی معصومیت خفته در نی نی اش! زیبایی چشمای تو برای من یعنی ناز هنگام نگاه کردنش زیبایی چشمای تو برای من یعنی درخشش وقت خوشحالی اش زیبایی چشمای تو برای من یعنی آرامش وقت خفتنش! خلاصه بگویمت مادر که نه فقط زیباترین که از همه خوب های جهان تو برای من"ترین" ش هستی عزیزدلم دخترکم چهل و شش ماهگیت مبارک این ماه دو تا کار خیلی خوب انجام دادیم اول ای...
9 آذر 1396

اولین تجربه رفتن به دندانپزشکی...

چند وقتی بود که دنبال یه مطب دندون پزشکی خوب بودم که مخصوص اطفال باشه و در عین حال که محیط خوبی داره کارشون هم خوب باشه تا شما رو واسه معاینه دندونت ببرم،اول میخواستم همینجوری ببرمت ببینم که وضع دندونات به چه صورته تا اینکه چند شب قبل وقتی داشتم واست مسواک میزدم دیدم که روی دو تا از دندونای آسیابت سیاه شده اما خدا رو شکر اصلا" تا امروز دردی نداشتی خیلی ناراحت شدم آخه تو خیلی اهل شکلات و این چیزا نیستی و تا حالا هم یه قطره نوشابه نخوردی البته به همون اندازه اصلا" هم اهل خوردن شیر پاستوریزه نیستی مگر اینکه به صورت شیر موز یه کمی بخوری   خلاصه گفتم بهتره تا درد نگرفته ببرمت دکتر ببینم چی میگه همچنان&nbs...
21 آبان 1396

عسل مامان چهل و پنج ماهه شد...

سلام به خوشگل مامان،الان که دارم پست چهل و پنج ماهگیت رو مینویسم کنار من نشستی و داری خیار میخوری،داشتم فکر میکردم که  یه جمله واسه شروع این پست بنویسم که یه باره گفتی مامان به چی فکر میکنی گفتم میخوام وبلاگت رو بنویسم دارم فکر میکنم چطوری شروع کنم که یه باره گفتی خب کاری نداره که بنویس هستی گله خیلی پانداش رو دوسش داره،خاله نگران هستی نباش دوباره میریم سفر همدیگه رو میبنیم خاله اختر من خیلی دوست دارم  یعنی عاشق وبلاگ نویسیت شدم الان هم کنار من نشستی و هی میگی مامان این استیکر خنده به کی میخنده  میگم همینجوری گذاشتم میگی مامان این به من میخنده ببرش میگی مامان اینایی که گفتم نوشتی میگم آره ...
9 آبان 1396