هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

یه سفر عالی سه روزه به چادگان...

این ماه که خاله عاطفه از اهواز اومد تصمیم گرفتیم که آخر سفر خاله عاطفه که عمو جعفر میاد دنبالش یه برنامه دوسه روزه چادگون بزاریم،بابایی مثل سالهای قبل از طرف بانک واسه سه روز یه پلاژ رزرو کرد،روز چهارشنبه بیست تیر بعد از نهار راه افتادیم به سمت خونه بابابزرگ،ساعت نزدیک چهار بود که همگی به غیر از عمو محمد و خاله اختر که مرخصی نداشتند راه افتادیم به سمت چادگون،ساعت نزدیک شش بود که رسیدیم،هوا عااااالی بود یه زیرانداز انداختیم داخل محوطه جلو ویلا و قبل از هر کاری یه عالمه هوای خوب وارد ریه هامون کردیم بعدم مشغول پختن شام شدیم،شب اول خاله اختراینا نیومدند و فردا ظهرش یعنی پنجشنبه ظهر اونا هم بهمون پیوستند و جمعمون جمع شد نهار خورد...
22 تير 1397

دلبر مامان پنجاه و سه ماهه شد...

تو مثل ِ بهانه اي تو مثل ِ بهاري تو مثل ِ تمام ِ هر چه تا به حال داشتم نيستي جدايي از تمام ِ آنچه منظور ِ من است... تو بهترين حسّي... با تمام ِ دلبري ... با تمام ِ قصه هاي دلبرانه كه پيش ترها مادرم براي كودكي هايم تعريف ميكرد... هنوز نميداني چقدر ميخواهمت هنوز نمفهمي كه اينجا كه من ايستاده ام كجاست ... زندگي كن بهانه ي قشنگ ِ من براي عاشقي زندگي كن و آرام آرام بزرگ شو مطمئنم تو از بهار هم تازه تري تو از هفت سين ِ شب عيد هم زيبا تري تو از خوابهاي قشنگ ِ دم صبح هم شيرين تري جانكم...عزيزكم... زعفراني ترين طعم هاي روزگار به طعم ِ عاشقانه هاي ما عاشقانه های من و ُ تو و ُ بابا نميرسند پنجاه و سه ماهگیت مبارک هستی جونم ...
9 تير 1397

بلاخره درس مامانی تموم شد...

به مقصد که میرسی حس خوب داشتن همراه های خوب که پا به پات مسیرو اومدن و تا رسیدن به هدف با یه دنیا مهربونی کنارت بودند اگه شیرین تر از رسیدن به مقصد نباشه به همون اندازه دلچسب و به یاد موندنیه... من حس خوب امشبو مدیون همسر همیشه همراهم و دختر سازگار و مهربونم هستم که با همکاری هاشون باعث شدند  تا من با خیال راحت برم دانشگاه و آب توی دلم تکون نخوره... ازتون ممنونم بابت همراهیتون و از خدا ممنونم بابت داشتنتون تو زندگیم بالاخره درس مامانی تمام شد البته مامانی درسش رو نیمه ی دوم سال 96 تمام کرد اونم هفت ترمه  امشب بابایی با یه سورپرایز عالی مدرکم رو که بدون اطلاع من گرفته بود آورد خونه بابابزرگ بعد از تموم شدن کلاسهات چند رو...
13 خرداد 1397

هستی قشنگ من پنجاه و دو ماهه شد...

دختر مثل باران است ابری که می شود می بارد، مبادا میان دلگیری ابرهای سیاه گم شوی، دلت که میخشکد آرام و نم نم وجودت را تر میکند تا حوصله ات هوایی بخورد دختر خود زندگیست یک لبخندش کافیست که تو  خوشبخت ترین آدم دنیا باشی و ما با داشتن تو خوشبخت ترین آدمای دنیاییم   دختر یکی یکدونه ی ما پنجاه و دوماهه شد به خاطر حضورت در کنار من،به خاطر حس مادرانه ای که تو به من بخشیدی،به خاطر روح لطیف و پاکت چرا که لمس تو لمس تمام زیبایی هاست،به خاطر لبخند زیبایت و آفرینش تمام لحظه های شیرین و ناب زندگیم ازتو سپاسگذارم هستی قشنگم توی این روزای خوب بهاری البته بهتره بگم این روزای زمستونی چون اصلا" این روزا شبیه...
9 خرداد 1397

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 3 _ پایان کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

خب کتاب سوم دوره اشاره هم تمام شد و با تموم شدن کتاب سبز کلا" دوره اشاره هم تمام شد،آزمون کتاب سبزت هم مثل کتاب صورتی و آبی عالی بود و به قول مربی تون مثل دو تا کتاب قبل شاگرد اول شدی بعد از تمام شدن کتاب سبز یه فرجه ی چند روزه داشتی واسه آماده شدن برای آزمون پایانی از سه تا کتاب صورتی و آبی و سبز که چون ما در طول کتاب سبز دو تا کتاب قبل رو هم خیلی باهم تمرین کرده بودیم خدا رو شکر اصلا" مشکلی نداشتی و روز آزمون تنها کسی بودی که بدون هیچ غلطی عالی پاسخ دادی و انشاله باید منتظر مدرکت بمونیم،انشاله بعد از یه مدت استراحت باید آماده بشی واسه حضور درکلاس الفبا و روخوانی که امیدوارم توی دوره بعدی ه...
29 ارديبهشت 1397

یه سفر عالی با خانواده سه نفره مون...شمال

سلام جوجه رنگی مامان،من برگشتم با یه پست پر از عکس روز دوشنبه هفدهم اردیبهشت ماه طبق برنامه ریزی که از قبل کرده بودیم صبح ساعت هفت سه نفری زدیم به دل جاده و راهی شمال کشور شدیم،اما اینبار مقصدمون به سمت بابلسر در استان مازندران بود با یه عالمه انرژی راه افتادیم،چند ساعتی رفتیم تا رسیدیم به تهران ساعت حدود 10.30 بود که زدیم کنار و یه صبحانه تپل زدیم بر بدن و دوباره راه افتادیم واسه باقی راه،ساعت حدود 2.30 بود که رسیدیم مازندران،یه جایی ایستادیم نهار خوردیم و رفتیم به سمت ویلامون که از طرف بانک رزرو کرده بودیم،ویلامون جاده بهنمیر بود ساعت نزدیک به چهار بود که رسیدیم ویلا رفتیم کلید ویلا رو گرفتیم،یه ویلای نقلی و دوست داشتنی با تما...
21 ارديبهشت 1397

یه روز خوب مادر دختری...

سلام به دختر قشنگ مامانی که الان از خستگی در خواب نازه امروز از طرف مهد قرآن برنامه ی سینما گذاشته بودند باید واسه ساعت 9 میرفتیم سینما،ساعت 8.30 بیدار شدیم و واسه ساعت 9 سینما بودیم،فیلم فیلشاه رو دیدیم شما هم خیلی آروم نشستی و تا آخرش رو دیدی و خیلی هم لذت بردی،راستی مهتا جون هم بود و کنار همدیگه نشستید و فیلم رو دیدید،بعدم داخل کتابخونه کارگاه قصه و نقاشی داشتند رفتیم اونجا،بعدم طبق قولی که به دختر گلم داده بودم مادر دختری رفتیم پیتزا خوردیم و یه روز عالی رو در کنار هم گذروندیم چندتا عکس از امروز در ادامه     ...
13 ارديبهشت 1397

بهار زندگیمون پنجاه و یک ماهه شد...

دخترم دوستت دارم به اندازه ی یک مادر به خودم قول دادم نزارم تنها بمونی یادت میدم دوست پیدا کنی،یادت میدم  که بازی کنی،بیرون بری... یادت میدم وقتی صدای قلبت رو شنیدی هم معشوق باشی و هم عاشق نمی زارم تنها بمونی آزادت میزارم که روش زندگیت رو خودت انتخاب کنی،راه رو نشونت میدم اما هولت نمیدم به سمت آرزو های خودم،آزادت میزارم که بری و از من فاصله بگیری و آرزوهات رو جدی بگیری. دخترم یه روز بزرگ میشی و من از حالا دلم میگیره دخترم بزرگ می شی و من چقدر دلتنگ این روزهای شیرین بچگیات میشم نازنین دخترم پنچاه و یک ماهگیت مبارک گلم یک ماه دیگه هم از حضورت تو زندگیمون گذشت و ما با در کنار تو بودن عشق کردیم،چه خوبه که این روزا ه...
9 ارديبهشت 1397

سبزبمانی همه عمر دخترکم...سیزده بدر97

ما از تو سبز می شویم و تو از ما!!! به هم که گره میخوریم بختمان باز می شود و خوشبختی قسمتمان ما امروز سبزه رو به هوای تو گره زدیم که تو دنیای مایی سبز بمانی همه عمر دخترکم امسال هم سیزده بدر مثل سال گذشته خانواده بابابزرگ از روز دوازدهم اومدند باغ ما و همگی 13 رو داخل باغمون بدر کردیم که خیلی هم خوش گذشت،شب سیزده یه والیبال دسته جمعی کردیم که خیلی کیف داد یه عالمه کری واسه هم خوندیم و خیلی خندیدیم،یه عالمه زدیم و رقصیدیم و خوش گذروندیم،روز سیزده هم که آب بازی کردیم و سبزه گره زدیم،خدا رو شکر خیلی عااالی گذشت... چندتا عکس از نفس مامان در ادامه گل همیشه بهار زندگیمونی هستی جونم   عااااشقتم ...
13 فروردين 1397

آمد بهارجانها...نوروز97

یا مقلب القلوب و الابصار ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها یا مدبرالیل و النهار ای تدبیر کننده روز وشب یا محول الحول و الاحوال ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر حول حالنا الی احسن الحال حال مارا به بهترین حال دگرگون کن و انتهای این قصه ی سرد و سفید همیشه سبز خواهد بود... عیدت مبارک گل همیشه بهار مامانی دختر زیبای من با وجود تو هر روز ما عید است و ما چه خوشبختیم که هفت سین مان چند سالی است رنگ بوی تو را دارد،دخترکم الهی که امسال لحظاتت پر باشه از شادی،سلامت،خنده،عشق،آرامش،موفقیت،خوشبختی در کنار عزیزانت خدا جونم ممنونم به خاطر همه چیز،به خاطر تک تک ثان...
11 فروردين 1397