هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

غافلگیری ننه سرما...آخ جون برف

با حاجی فیروز داشتیم برنامه بهار رو میچیدیم،سفره هفت سین رو آماده میکردیم و منتظر عمو نوروز بودیم،اما نمیدونیم چی شد که یهو ننه سرما غافلگیرمون کرد زمستان همچنان ادامه دارد خدایا شکرت... امروز قرار بود آزمون پایانی کتاب شما باشه که به خاطر بارش برف کنسل شد ما هم از فرصت استفاده کردیم و سه نفری رفتیم برف بازی البته مامانی بیشتر بیننده بود و شما با بابایی حسابی برف به همدیگه زدید و خیلی بهت خوش گذشت... چندتا عکس برفی در ادامه عاشقتونم      قربون قیافه خوشحالت برم من   شکارلحظه های مامان رو ببین که گوله برفی توی هوا رو ثبت کرده       وقتی داری از دست ...
18 اسفند 1397

دوباره شهر رویاها...

امسال واسه سومین سال پیاپی همایش خانوادگی رو بانک انصار توی شهر رویاها برگزار کرد و ما هم اومدیم اصفهان خونه مامان بزرگ و واسه روز جمعه صبح زود زدیم از خونه بیرون،اول رفتیم یه عدسی داغ زدیم به بدن مثل پارسال و بعد هم رفتیم شهر رویاها،شما خیلی خوشحال بودی و همه ش داشتی با دختر همکار بابایی بازی میکردی و تا عصر که اونجا بودیم همه ی بازی ها رو رفتی و حتی بازیهایی که سال های قبل فکر میکردیم شما ممکنه بترسی رو رفتی و خیلی هم خوشت اومده بود از اتفاق،بعد از نهار هم دوباره یه کمی بازی کردی و بعد هم برگشتیم خونه،به شما که خیلی خوش گذشت و لحظه ای که داشتیم میومدیم بیرون با اینکه چشمات از خستگی داشت بسته میشد دلت نمیخواست بریم تا اینکه گفتی مامان ...
17 اسفند 1397

عزیزدل مامان و بابا شصت و یک ماهه شد...

دختر قشنگم شصت و یک ماهه شدنت مبارک همیشه روزای بعد از تولدت تا عید خیلی سریع میگذره چون هر سال دقیقا" بعد از تولد شما خونه تکونی رو شروع میکنیم و مشغول خرید میشیم،امسال هم مثل هر سال با کمک شما و بابایی یه خونه تکونی حسابی کردیم و خونه مون رو مثل دسته گل کردیم،امسال روزای آخر سال مثل همیشه خیلی پر مشغله ایم،امسال یه عالمه خیاطی دارم واسه خودم و شما و بابایی انجام میدم،چون قراره امتحان پایان این دوره تون همین طرف سال انجام بشه مرتب مشغول تمرینیم،کلاسای اسکیتت هم شروع شده که امیدوارم موفق باشی و بتونی از پسش بربیای،این ماه بعد از تولدت که خاله عاطفه هنوز اصفهان بود یه سفر رفتیم شهررضا که به شما خیلی خوش گذشت چون خیل...
9 اسفند 1397

پرنسس ما پنج ساله شد...

هستی من قشنگ من امروز تو 5 ساله شدی امروز هر لحظه با 5 سالی که گذشت مقایسه ت کردم، امروز متوجه بودی که واسم مهمه همه چیزت عالی باشه و از صبح بهم قول داده بودی همکاری کنی،خوش اخلاق باشی،پرحوصله باشی واسه عکس،واسه کادوها که ممکنه یکم زمان ببره تا باز کنیم،واسه کیک و شمع که یکم زمان میبره تا به مرحله خوردن و فوت کردن برسه و من به فدات که اینقدر خوش قول بودی یه جاهایی که کنار هم بودیم واسه عکس گرفتن و طول میکشید،صدای نفس عمیقتو میشنیدم که سعی میکردی غر نزنی... وقتی سرشام سعی میکردی واسه همه توضیح بدی که مامانم از صبح همه چیزرو خودش درست کرده هاااااا! مامان جان کی فکرشو میکردم یه روزی اینقدر هوامو داشته باشی که آخر شب بیای بپرسی مامان خو...
9 بهمن 1397

جان مامان شصت ماهه شد...

عشق کوچولوی مامانی شصت ماهه شد میدونم خیلی جمله ی تکراریه اما واقعا" مثل برق وباد گذشت،خدایا شکرت... این ماهی که گذشت حسابی سرمون شلوغ بود،هر روز کلاس داشتیم،مامانی هم حسابی مشغول دوخت لباسای تولدت بود واسه همین تقریبا" هر روز میرفتیم کلاس خیاطی،خبر خاصی نبود و خدا رو شکر همه چیز خیلی خوب این ماه پیش رفت و همه چیز همونطور که انتظار داشتم پیش رفت،خدایااااا شکرت این ماه خیلی مشغول بودیم خیلی عکس ازت نگرفتم تا روز تولدت از موقعی که لباست آماده شد روزی یه بار لباستو میپوشی یه دوری باهاش میزنی میای درش میاری   خانوم قلقلی در حال خاله بازی داشتم کارای تولدتو میکردم یه باره اومدی این نقاشی روبهم...
9 بهمن 1397

نازنین دخترم 59 ماهه شد..

نازنین دخترم  همین که تو را دارم،بهترین هدیه ی دنیا را دارم دیگر در بین ستازه ها به دنبال درخشان ترین ستاره نیستم در میان گلها به دنبال زیباترین گل نیستم تو کهکشانی هستی از پرنورترین ستاره ها کودک من  روز به روز بزرگتر میشوی و من عاشق تر دخترک من  ممنونم که به دنیای من آمدی و زندگی را برایم زیباتر از همیشه کردی دوستت دارم  بیشتر از دیروز کمتر از فردا این بار برای تو می نویسم  تو عزیزدلم که همیشه بدون اینکه بدانی با وجودت سختیها را برایم آسان نمودی و مرهم دردهایم بودی و باز هم با دیدنت معجزه ای رخ داد وقتی کنارم هستی تمام دردهایم را فراموش می کنم وقتی شادمانه می خندی و به یکدیگر عشق می ورزیم دنیا&nb...
9 دی 1397

جشن پایان کتاب آموزش روخوانی قرآن 2 _کلاس روخوانی قرآن به روش اشاره...

امروز سومین کتاب از این دوره تون هم تمام شد و شما با پایان این کتاب میتونی شکسته شکسته قرآن رو بخونی  با پایان کتاب بعدی انشاله دیگه میتونی دیگه کاملا" صحیح از روی قرآن بخونی،به همین مناسبت یه کیک کوچیک واستون خریدیم و پایان این کتاب رو جشنن گرفتیم.خدا رو شکر این کتاب رو هم با موفقیت پشت سر گذاشتی و مربی تون کاملا" ازت راضی بود. چند تا عکس از این جشن کوچولو در ادامه   عسل،محمد جواد،کیان،یاسمین،فاطمه زهرا،زینب،هستی جونم   اینم جایزه ی پایان این کتابت این طرح تشویقی رو به کمک بابایی برای کتاب بعدی و پایانی این دوره تون درست کردیم   ...
5 دی 1397

یلدات مبارک دخترک مامان...

آخرین روز آذرماه که می شود پائیز عزم رفتن می کند تا سپیدی زمستان جایش را به برگ های زرد و قرمزی بدهد که شاهد لحظه های ناب عاشقی بوده اند و انتهای این روز بهانه ای ست برای برپایی جشن که با پهن کردن سفره یلدا و چیدن میوه های خوشرنگ و خوراکی های خوشمزه و گرفتن فال حافظ،شبی خاطره انگیز رقم می خورد تا به یادگار بماند بلندترین شب سال؛ که همین یک دقیقه بیشتر کنار هم بودن را باید غنیمت شمرد. هستی جانم؛ از ته دل سپیدی و آرامش برف زمستان را برایت آرزو دارم تا با گرمای قلب پاکت برایت دلنشین باشد. امسال به خاطر اینکه شب یلدا جمعه شب بود و بابایی باید فردا میرفت سرکار واسه همین شب یلدا رو خونه خودمون بودیم و یه جشن کوچیک سه نفره گرفتیم...
30 آذر 1397

نفس بابا پنجاه و هشت ماهه شد...

هستی من،این روزها در حیرتم از بزرگ شدنت،این سؤال های که وقتی می پرسی اگه نگات نکنم فکر میکنم دخترم خانومی شده و مادر دختری نشستیم در مورد مجهولات ذهنت حرف میزنم،از درک کردنات که اگه از ذهنم پاک کنم که چند سالته حس میکنم دیگه میتونم بشینم ساعت ها باهات حرف بزنم و حرف همو بفهمیم و خدا رو شکر کنم که دختر دارم،همدم دارم،از مهربونیات،از کارات هر جور بخوام فکر کنم تو خیلی فراتر از چیزی هستی که من تصور میکردم،وقتی عکسای قدیمیتو میبینم غرق لذت میشم،روزایی که شش ماهه بودی و ما هم تلاش میکردیم تا بخندونیمت تا ازت عکس بگیریم،همکاری میکردی ولی تا جایی که درکت میکردیم،چون باید وسطش خوابتو میرفتی،شیرتو میخوردی،بازیتو میکردی اگه صلاح میدونستی می...
9 آذر 1397

هستی گل زندگی مامان وبابا پنجاه و هفت ماهه شد...

و تو ای آرامش شعرهای من تو نباشی من یک بغل شعر پریشانم دردونه خانوم پنجاه و هفت ماهه شد،خدایاشکررررت این ماه یه اتفاق خیلی خوب توی خانواده بابابزرگ افتاد و اونم اینکه یه نفر داره به تعداد اعضای خانواده بابابزرگ اضافه میشه و اینکه خاله اختر و عمو محمد دارند مامان و بابا میشند خیلی همگی خوشحالیم انشاله که به سلامتی به دنیا بیاد ما هم به همین مناسبت یه کیک خریدیم ورفتیم خونه بابابزرگ و دور هم یه جشن کوچولو گرفتیم شما هم خیلی خوشحالی اما همه ش میگی مامان اما من نوه ی اول هستم و بابا بزرگ و مامان بزرگ اول منو دوست دارند یا یه باره میگی مامان من چه کار خوبی کردم،میگم چه کاری؟ میگی اینکه اول به دنیا اومدم و شدم ن...
9 آبان 1397