هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

اولین آتلیه هستی در سه ماه و نوزده روزگی...

دختر کوچولومون رو یکشنبه 28 اردیبهشت93 در 3 ماه و 19 روزگی واسه اولین بار بردیم آتلیه بهارک چون دیگه کاملا گردن گرفته و خودشو به شکم میندازه و خیلی فوق العاده خوش اخلاقه واسه عکس. یه چیز خیلی جالب اینکه، وقتی بهش میگیم هستی لبخند ،لبای مثل غنچه ش  رو باز میکنه و میخنده. مامانی تو خیلی باهوشی به خدا فکر نمیکنم هیچ بچه ی سه ماهه ای اینجوری باشه ،دختر من یه دونه ست واسه نمونه ست خداجووونم خودت مواظب این گل خوشگل ما باش و در پناه خودت حفظش کن این عکسایی که واست میزارم عکسای خام آتلیه ست که ازشون گرفتم و فقط چندتاشو شاسی کوچولو کردم و یکیش هم شاسی بزرگ و بقیه فایل رو گرفتم که هر موقع خواستم چاپ کنم اینقدر عکسات بامزه و دوست داشتنی ...
28 ارديبهشت 1393

بلاخره واسه اولین بار خودم دخترمو حمام کردم...

بلاخره واسه اولین بار خودم دخترمو حمام کردم البته با کمک بابایی امروز نوزدهم اردیبهشت 93 و شما 3ماه و 10روز سن داری امروز یهویی با بابایی تصمیم گرفتیم شما رو ببریم حمام اولش میترسیدم که نتونم توی حمام کنترلت کنم واسه همین کاملا لباس پوشیدم که شما لیز نخوری بعدم که، یواش یواش با کمک بابایی شستیمت که بابایی آب میریخت منم میشستمت خیلی حس عجیبی بود اینقدر بهم حس خوبی میداد که دوست داشتم ساعتها تن قشنگتو بشورم شما خیلی آروم و خوشحال بودی و اصلا گریه نکردی همین باعث شد که هول نکنم و راحت و قشنگ بشورمت یه خورده توی وان نگه ت داشتم و شما  بازی کردی و خندیدی قربونت برم دختر خوشگل و بامزه من که اینقدر عاشق تمیزی هستی و خودت همه جا با م...
19 ارديبهشت 1393

هستی کوچولوی ما سه ماهه شد...

  امروزهستی ،عشق زندگی من و بابایی 3 ماهه شد  و در 3ماهگی ،6کیلو و 150گرم وزن و59 سانتی مترقدش بود و 3ماهه که ما هر روز به عشق دیدن روی ماه دخترم بیدار میشیم و مخصوصا الان که هر روز صبح هستی با خنده های شیرینش به ما سلام میکنه و خستگی های مامانی رو از تنش بیرون میکنه،هستی هر روز که میگذره شیرین و شیرین تر میشه و کم کم همه رو وابسته خودش کرده .دختر نازم این روزا خیلی بزرگ شده اروم ومتین و صبور من که میگم لنگه این دخمل تو دنیا نیست. خیلی خوب با من از اول ارتباط برقرار کردی و الان هم همینطوره خیلی باهم رفیقیم.جدیدا یاد گرفتی به دستهات نگاه کنی .دستهاتو مشت میکنی میاری جلوی صورتت و بهشون نگاه میکنی. توی این ماه واسه او...
9 ارديبهشت 1393

عشق زندگی مامان و بابا دو ماهه شد...

خدای مهربان و بخشنده هزاران مرتبه تو را شاکریـــــــــــــــــــــــــــــم  بخاطر این هدیه زیبای آسمانی ؛بخاطر این فرشته پاک و معصومی که به زندگی ما عطا کردی و به ما این فرصت رو دادی که مزه شیریـــــــــــــــــــن پدر و مادر بودن رو بچشیم . خدایـــــــــــــــــــا نمیدونم به چه زبانی باید ازت تشکر کنم بخاطر این لطف بزرگی که در حق من و محمود کردی ؛ فقط اینو میتونم بگم که ای بزرگ ،ای بخشنده بخاطر همه نعمتهای خوبت ممنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــونم. دختر من ؛تمام هستی من ،هستی زندگی من ،نفسم ،عشق و امیدم امروز 2 ماهه شد ؛2 ماه از روزهای قشنگ با هم بودنمون سپری شد و امیدوارم که تونسته باشم برای دخترم یه مادر و...
9 فروردين 1393

فرشته کوچولوی ما یک ماهه شد...

یک ماه از بودن شما در کنار ما میگذره و من و بابایی هرلحظه خدا رو شکرمیکنیم که مال مایی.شش روز بیمارستان سعدی اصفهان بستری بودی به دلیل اینکه یه کم نفست تند میزد البته از روز سوم به بعد دیگه خوب شده بودی و فقط تحت نظر بودی .شبا داخل بیمارستان من وخاله آذر پیشت بودیم روزا هم که بابایی می اومد آخه شبا اجازه نمیدادند مرد داخل بیمارستان بمونه .شبای غریبی بود برف قشنگی میبارید بعد از چهار سال به یمن قدم دختر کوچولوی من برکت به آسمون اصفهان اومده بود. شبا وقتی شما رو خواب میکردیم میومدیم داخل اتاق نوزادان و از تو تراس بارش برف رو نگاه میکردیم.هنوز حال اونروزا رو زیر رگهام حس میکنم حس قشنگی بود یه حس نو وتازه،حس قشنگ مادر شدن،حس دل نگرانی های مادرا...
9 اسفند 1392

دخترکم ممنونم که تولد 27 سالگیم روازهرسال خاطره انگیزتر کردی...

دختر قشنگم بابت این هدیه قشنگی که روز تولدم بهم دادی ازت ممنونم. صبح روز 15 بهمن وقتی زمین ها پوشیده از برف بود دختر قشنگ ما رو بهمون تحویل دادند امسال آسمون هم خیلی سخاوتمند شده و من مطمئنم به خاطر قدمهای پر از خیر شماست مامان جون . صبح روز پانزدهم بهمن بابایی به همراه مامان بزرگ اومدند و شما رو مرخص کردیم .به کمک مامان بزرگ لباسهات رو تنت کردیم، قربون صدای گریه های قشنگت برم هنوز صداشون توی گوشمه تو هم دیگه خسته بودی میخواستی زود بیای پیش ما چون به محض اینکه مامان بزرگ از اتاق نوزادان بیرونت آورد آروم شدی و بغل مامان بزرگ گرفتی خوابیدی.ما همگی اومدیم خونه بابا بزرگ،خاله ها هم از قبل اومده بودند استقبالت .همه از اینکه تو کنارمون  بود...
15 بهمن 1392

فرشته مامان زمینی شد...

چه زیباست لحظه های آمدنت را به انتظار نشستن ... چه دل انگیز است و چه شوقی دارد دیدن روی ماهت برای اولین بار ... و چه خاطره انگیز و شیرین است قدمهای کوچکت را در زندگیمان گذاشتن و لحظه لحظه گام برداشتنت به سوی سعادت و خوشبختی وهر چه که زیبایی هست دخترم ... صبح یک روز سرد زمستونی توی بهمن ماه خدا منو لایق مادر شدن دونست و یه پرنسس ناز بهم هدیه کرد.                                            &nbs...
9 بهمن 1392

سیسمونی دخترمون...

عزیزدل مامان وبابا روز شمار تولدت داره کم کم یک رقمی میشه و ضربان قلب من صد رقمی ،گاهی حس میکنم بیرون اومدنت را دوست ندارم ،احساس میکنم الان متعلق به خود خود منی.احساس میکنم تولدت به معنی تقسیم کردنت با بقیه ست ولی از طرفی در انتظار شنیدن صدای گریه هات لحظه شماری میکنم .واسه بغل کردنت،چلوندنت،واسه اینکه به همه نشون بدم که منم یکی از فرشته های خدا را دارم.روزی صد بار به لحظه تولدت ،به اولین گریه هات ،به اولین بار که لمست میکنم فکر میکنم که با فکرش هم تمام وجودم به لرزه میفته. بالاخره خرید و چیدمان سیسمونیت تموم شد،دست بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها و بابای مهربونت درد نکنه،همگی خیلی زحمت کشیدند واسه اتاقت. برای 5شنبه ...
6 دی 1392

من دارم مامان میشم ...خداجونم شکرت...

سلام عزیز دل مامان. توی این وبلاگ قراره خاطراتتو برات بنویسم؛ از اولین روزی که فهمیدم توی دل من به وجود اومدی تا زمانی که بزرگ بشی؛ ان شاء الله روزی خودت با دستات ادامه ش بدی و روزای قشنگتو ثبت کنی... هجدهم خرداد ماه سال نود و دو روزی بود که فهمیدم دارم مادر می شم! یک ماهی میشد که اقدام کرده بودیم واسه بارداری و من احساس میکردم به همین زودی دارم مادر میشم. چون تصمیم داشتم بابا محمود رو از این اتفاق سورپرایز کنم واسه همین از حسم هیچی بهش نگفتم.یه روز صبح به بابایی گفتم که باید برم مرکز بهداشت.بابایی صبح زود بردم اونجا منم بعد از اینکه بابایی پیاده م کرد سریع آژانس گرفتم و یواشکی رفتم آزمایشگاه و آزمایش بارداری دادم به کسی ...
20 خرداد 1392