هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

جشن شروع مدرسه...

امروز آخرین روز از تابستونه و امسال آخرین روز تابستون واسه ما یه حال و هوای عجیبی داشت چون دخترم واسه اولین بار میخواد بره مدرسه،این چند وقت اخیر همه ش مشغول کارای مدرسه ت بودیم ثبت نامت،سفارش فرم مدرسه،خرید لوازم التحریر،سفارش برچسب و سنجاق سینه هات و خرید کیف و کفش،واسه انتخاب مدرسه ت خیلی با بابایی تحقیق کردیم و تصمیم گرفتیم که مدرسه غیرانتفاعی سما شما رو ثبت نام کنیم چون با معیارهای ما سنخیت زیادی داشت،البته یه خورده فاصله ش نسبتا" با خونه مون زیاد بود و اول با سرویس صحبت کردیم اما چون مامانی هم کلاسهای خیاطیش رو نزدیک مدرسه شما برداشت تصمیم گرفتم خودم ببرمت و بیارمت،این روزا یه استرس عجیبی داشتم دقیقا" مثل بچگیای خودم وقتی که ...
31 شهريور 1398

پایان تعطیلات تابستونی،شهر رویاها...

بابایی بهت قول داده بود آخر تابستون بریم شهر رویاها،با خانواده ی یلدا اینا رفتیم شهررویاها،حسابی بازی کردی و خوش گذروندی و یه انرژی زیادی جمع کردی واسه شروع سال تحصیلی... عکسای امروز با شرح در ادامه چون ساعت کاری شهر رویاها از عصر بود واسه همین صبح اومدیم پارک مشتاق تا هم نهار بخوریم هم تا عصر مشغول باشیم   یه بارون خیلی قشنگی بارید که حسابی حالمونو خوب کرد شهر رویاها   ...
13 شهريور 1398

یه مسافرت عالی...مازندران

امسال تابستون تصمیم گرفتیم یه سفر بریم شمال،قرار شد برنامه رو بزاریم واسه آخرای تابستون که هوا هم خوب شده باشه و شرجی شمال اذیتمون نکنه،تا اینکه بلاخره توی شهریور واسه پنچ روز از طرف بانک بابایی ویلایی توی شهر نور مازندران رزرو کردیم. برنامه رو با خانواده ی الهام خانم دوست مامانی چیدیم،قرار شد با یه ماشین بریم،از شب قبل وسایل مون رو آماده کردیم و صبح روز چهارشنبه یعنی 6 شهریور حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت حدود 10 صبح بود که قم ایستادیم واسه صبحانه،بعد از خوردن صبحانه حرکت کردیم به سمت شمال،ساعت تقریبا"2 بود که جاده هراز ایستادیم واسه نهار،وقتی واسه نهار ایستادیم یه نم بارون کوچولو روحمون رو تازه کرد،نماز خوندیم و حرکت کرد...
11 شهريور 1398

همه ی وجودم شصت و هفت ماهه شد...

دختر یعنی تمام لحظه های خوب لبخندهای خدا از ته دل از ابتدای ریشه زدن ریشه های زندگی در خاک وجود تک تک انسان ها دختر یعنی کاشتن هر روز یک درخت و کمک به سبزتر کردن صمیمیت انسانها  یعنی پیچیدن بوی گل های یاس درون باغچه زندگی گل یاس زندگی مامان و بابا شصت و هفت ماهه شد...خدایا شکرت این ماه هم خدا رو شکر به کارهای روزانه گذشت،توی این ماه ترم سوم زبانت هم تمام شد و خدا رو شکر با نمره 100 این ترم رو هم به پایان رسوندی،توی این ماه رفتیم سماو ثبت نامت رو قطعی کردیم و مربی ت رو انتخاب کردیم و لیست لوازم التحریرت رو گرفتیم،توی این ماه به مناسبت عید غدیر از طرف کلاس اسکیتتون یه جشن کوچولو واستون گرفتن،بقیه روزا هم به استخر رفتن و پار...
9 شهريور 1398
1