هستی دنیای مامان و بابا

نفس بابا پنجاه و هشت ماهه شد...

هستی من،این روزها در حیرتم از بزرگ شدنت،این سؤال های که وقتی می پرسی اگه نگات نکنم فکر میکنم دخترم خانومی شده و مادر دختری نشستیم در مورد مجهولات ذهنت حرف میزنم،از درک کردنات که اگه از ذهنم پاک کنم که چند سالته حس میکنم دیگه میتونم بشینم ساعت ها باهات حرف بزنم و حرف همو بفهمیم و خدا رو شکر کنم که دختر دارم،همدم دارم،از مهربونیات،از کارات هر جور بخوام فکر کنم تو خیلی فراتر از چیزی هستی که من تصور میکردم،وقتی عکسای قدیمیتو میبینم غرق لذت میشم،روزایی که شش ماهه بودی و ما هم تلاش میکردیم تا بخندونیمت تا ازت عکس بگیریم،همکاری میکردی ولی تا جایی که درکت میکردیم،چون باید وسطش خوابتو میرفتی،شیرتو میخوردی،بازیتو میکردی اگه صلاح میدونستی می...
9 آذر 1397
1