هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

اسکیت سوار کوچولوی ما...جشن پایان سال

تقریبا" دو ماهی میشه که کلاس اسکیت ثبت نامت کردم،به گفته ی مربیتون با اینکه کوچولوترین شاگرد کلاس هستی خیلی پیشرفت کردی و قشنگ میتونی حرکت کنی و خیلی کم زمین میخوری،اول اصلا" نمیدونستم کار درستیه که اسکیت ثبت نامت کنم یانه اما الان اینقدر علاقه داری و روزایی که میخوای بری اسکیت خوشحالی که خیلی خوشحالم ثبت نامت کردم و امیدوارم که مثل همیشه بدرخشی و خیلی موفق باشی و به آرزوت که اسکیت همراه رقص باله ست برسی توی طول هفته مرتب ازم سؤال میکنی که مامانی کی کلاس اسکیت داریم و همیشه قبل از همه ی بچه ها وارد میشی و بعد از همه خارج میشی  به مناسبت پایان سال 1397 مربی تون امروز یه جشن کوچولو واستون گرفت بود که بعد از یه سری حرکات نما...
22 اسفند 1397

جشن پایان دوره روخوانی قرآن...

هستی من امروز ما برای هزارمین بار بهت افتخار کردیم امروز پر از غرور شدیم وقتی با صدای دلنشین با دقت تمام  سعی میکردی قرآن رو بدون هیچ غلطی بخونی، وقتی که مربیت با ذوق تمام گفت از بهترینهای آموزشگاهمونه... وقتی تلاشهام،تلاشهات رو بی نتیجه نذاشتی و خستگی رو از تنمون بیرون کردی... راستش مامانی اگه بخوام رو راست باشم روزی که ازت پرسیدم دوست داری کلاس روخوانی قرآن بری و گفتی مامان یعنی میتونم خودم از روی قرآن بخونم؟!فکرشم نمی کردیم اینقدر قشنگ،تو این سن از پسش بر بیای و بازم شگفت زدمون کنی ولی تونستی دختر قشنگم تو این مدت بارها بهت فکر میکردم که نکنه کاری رو بکنی که دوست نداری،نکنه خسته شده باشی ولی هر بار که بهت میگفتم ...
20 اسفند 1397

غافلگیری ننه سرما...آخ جون برف

با حاجی فیروز داشتیم برنامه بهار رو میچیدیم،سفره هفت سین رو آماده میکردیم و منتظر عمو نوروز بودیم،اما نمیدونیم چی شد که یهو ننه سرما غافلگیرمون کرد زمستان همچنان ادامه دارد خدایا شکرت... امروز قرار بود آزمون پایانی کتاب شما باشه که به خاطر بارش برف کنسل شد ما هم از فرصت استفاده کردیم و سه نفری رفتیم برف بازی البته مامانی بیشتر بیننده بود و شما با بابایی حسابی برف به همدیگه زدید و خیلی بهت خوش گذشت... چندتا عکس برفی در ادامه عاشقتونم      قربون قیافه خوشحالت برم من   شکارلحظه های مامان رو ببین که گوله برفی توی هوا رو ثبت کرده       وقتی داری از دست ...
18 اسفند 1397

دوباره شهر رویاها...

امسال واسه سومین سال پیاپی همایش خانوادگی رو بانک انصار توی شهر رویاها برگزار کرد و ما هم اومدیم اصفهان خونه مامان بزرگ و واسه روز جمعه صبح زود زدیم از خونه بیرون،اول رفتیم یه عدسی داغ زدیم به بدن مثل پارسال و بعد هم رفتیم شهر رویاها،شما خیلی خوشحال بودی و همه ش داشتی با دختر همکار بابایی بازی میکردی و تا عصر که اونجا بودیم همه ی بازی ها رو رفتی و حتی بازیهایی که سال های قبل فکر میکردیم شما ممکنه بترسی رو رفتی و خیلی هم خوشت اومده بود از اتفاق،بعد از نهار هم دوباره یه کمی بازی کردی و بعد هم برگشتیم خونه،به شما که خیلی خوش گذشت و لحظه ای که داشتیم میومدیم بیرون با اینکه چشمات از خستگی داشت بسته میشد دلت نمیخواست بریم تا اینکه گفتی مامان ...
17 اسفند 1397

عزیزدل مامان و بابا شصت و یک ماهه شد...

دختر قشنگم شصت و یک ماهه شدنت مبارک همیشه روزای بعد از تولدت تا عید خیلی سریع میگذره چون هر سال دقیقا" بعد از تولد شما خونه تکونی رو شروع میکنیم و مشغول خرید میشیم،امسال هم مثل هر سال با کمک شما و بابایی یه خونه تکونی حسابی کردیم و خونه مون رو مثل دسته گل کردیم،امسال روزای آخر سال مثل همیشه خیلی پر مشغله ایم،امسال یه عالمه خیاطی دارم واسه خودم و شما و بابایی انجام میدم،چون قراره امتحان پایان این دوره تون همین طرف سال انجام بشه مرتب مشغول تمرینیم،کلاسای اسکیتت هم شروع شده که امیدوارم موفق باشی و بتونی از پسش بربیای،این ماه بعد از تولدت که خاله عاطفه هنوز اصفهان بود یه سفر رفتیم شهررضا که به شما خیلی خوش گذشت چون خیل...
9 اسفند 1397
1