هستی دنیای مامان و بابا

یه سفر به یادموندنی با یه عالمه حس خوب...شمال

سفرنامه شمال روزاول باخانواده ی مامانی برنامه ریزی کردیم که توی مهر ماه چند روزی بریم شمال،بابایی واسه پنج روز از طرف بانک ویلای زیباکنار رو رزرو کرد،از پنجشنبه پنج روزمون شروع میشد،پنجشنبه رو بابایی مرخصی گرفت و ساعت تقریبا" 7 صبح بود که راه افتادیم،همه ی وسایل رو از شب قبل آماده کرده بودیم وسریع چیدیم داخل ماشین و راه افتادیم،یه ساعت اول مسیر رو شما هم بیدار بودی و خیلی سرحال صحبت میکردی کم کم ساعت نزدیک 8 بود که خوابت گرفت وخوابیدی تا ساعت 12.30ظهر ماهم بدون توقف اومدیم تا قزوین،داخل قزوین پیاده شدیم و چایی و نهار خوردیم و دوباره راه افتادیم،ساعت نزدیک به 3 بود که رسیدیم رشت،توی رشت بارون نم نم شروع به ب...
25 مهر 1396

ماه کوچولوی مامان و بابا چهل و چهارماهه شد...

هستی عزیزم،ای همه عشق،همه زندگی،همه زیبایی،از لحظه ی بودنت واژه شکر و سپاس از پروردگار را بر لبانم جاری ساختی و من هر روز هزاران هزار بار خداوند رو شاکرم که تو را به من بخشید،هستی عزیزم ما خوشبختی را با تمام وجود بابودن در کنار تو احساس میکنیم  روزهای آخر تابستون و اول پاییزمون مثل روزهای دیگه آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی گذشت،خدا رو شکر...واقعا" که باید شبهایی که از ته دل میخندیم،شبهایی که دلمون به آدمای دورمون گرمه،شبهایی که یه شام خوشمزه داریم و کلی حرف خوب برای گپ زدن،شبهایی که قلبمون یه جوره خوبی میتپه،شبهایی که بی دلیل حالمون بیشتر از همیشه خوبه خیلی خدا رو شکر کنیم،خدایا شکرررررررت به خاطر این روزای آرو...
9 مهر 1396
1