هستی دنیای مامان و بابا

یه سفر دل انگیز...

بعد از تولدت من و شما چند روزی موندیم خونه بابابزرگ،خاله عاطفه هم واسه چند روز موند و تصمیم گرفتیم واسه دو سه روز بریم یزدخواست خونه ننه جان مامانی ظهر سه شنبه با دایی حسن و مامان بزرگ و خاله عاطفه و خاله آذر رفتیم شهرضا خونه ی خاله های مامانی و آخر شب با دایی حسن رفتیم یزدخواست و پنج شنبه عصر هم برگشتیم،خیلی بهمون خوش گذشت مخصوصا" به شما چون ننه جان اینا چند تا ببعی بامزه داشتند و شما خیلی دوسشون داشتی مخصوصا" یه دونه از ببعی ها بود که تازه به دنیا اومده بود و خیلی کوچولو و دوست داشتنی بود و شما به مامان بزرگ می گفتی بیارش داخل حیاط و باهاش بازی میکردی و بغلش میکردی و اصلا" هم ازش نمی ترسیدی،همه ی خاله های مامانی هم اوم...
20 بهمن 1396

سفارش جلد دوم دفتر خاطرات هستی کوچولو...

پست آخر از جلد دوم هستی جان امروز جلد دوم کتابچه ی خاطراتت آماده شد و خدا رو شکر که دو سال دیگه رو هم به خوشی و سلامتی پشت سر گذاشتیم،دخترک قشنگم من سعی کردم همه ی کارهات و حرفات و عکسات رو توی وبلاگت ثبت کنم تا انشاله وقتی بزرگ شدی ببینی که ما هر لحظه با وجودت عاشقی کردیم نفسم،جلد دوم  کتابچه خاطرات دیجیتالی ت آماده شد و میخوام فردا واست سی دی بلاگش رو سفارش بدم و برات نگه دارم به عنوان یه یادگاری ارزشمند... خدای مهربون همسرم و دخترم رو به خودت میسپارم خودت حفظشون کن و هر لحظه شون رو پر از آرامش،سلامتی و خوشی کن...الهی آمین ...
14 بهمن 1396

پرنسس مامان چهارساله شد...

هستی قشنگم چهارمین سالگرد حضورت توی زندگیمون رو به تو و به خودمون بخاطر داشتنت تبریک میگم... تو قشنگترین اتفاق زندگیمونی... من و بابا محمودت الان چهار ساله که خوشبخت تر از قبلیم چون تو به عاشقونه هامون اضافه شدی... چهارساله که ما حالمون خیلی خوبتره با بودنت...تو باعث دلخوشیمون میشی باعث میشی قلبمون به عشقت تند بزنه عزیزدلم... این بهترین اتفاق زندگیمون رو بابا محمود مهربونت امشب واسه جفتمون جشن گرفت و یه شب عالی واسمون درست کرد چون مامانیتم مثه خودت بهمن ماهیه... برات سالهای سال زنده بودن و زندگی کردن و خوش و خوشبخت بودن رو آرزو میکنم حال خوب زندگیمون... دخترقشنگم هر روز بزرگتر میشی و من مشتاق تر برای لبخندت،چهار ساله که با...
13 بهمن 1396

جشن پایان کتاب آیه ها و نقاشی ها 1 _ کلاس اشاره،حفظ موضوعی...

خب بلاخره اولین کتاب این دوره هم تمام شد و روز دوشنبه یعنی روز تولدت باید آزمون میدادی،رفتیم و آزمون رو دادی و خدا روشکر عاااااالی بودی و مربی تون خیلی ازت راضی بود و بعد از آزمونت از مامانی هم تشکر کرد به خاطر اینکه بهت آیه ها رو به خوبی یاد دادم به خاطر اتمام کتابتون امروز یعنی چهارشنبه رو داخل جامع القرآن براتون جشن گرفتند خیلی بهتون خوش گذشت عکسای نفس مامان در ادامه  اینم کتاب 1 و پازلش که بعد از آزمون بهت دادند اینم لیست کلاستون که دخترم همه رو مثبت گرفته             اینم جایزه جشن پایان کتابت ...
11 بهمن 1396

همه زندگی ما چهل و هشت ماهه شد...

دخترکم،هستی عزیزم این روزها من تمام وقت در اختیارت هستم و برای اینکه تنهایی هایم را پر میکنی به تو مدیونم... البته باید بگویم گاهی وقت پرسش های با منظور دگران،که میپرسند چه میکنی؟ ته دلم بغضی گذرا مینشیند که هیچ را جواب دهم،اما پس از لحظه ای گذرا یادم به تمام مسئولیت های این سالهایم که می افتد،لبخندغرور آمیزی گوشه لبانم می نشیند! پدر مهربانت... همان که این چند سال،عشق و محبت و معرفت را بر من تمام کرد،همان که سایه به سایه حمایتم کرده و میکند،همان که تمام حرمت نفس دنیا را یک جا به کام تشنه ام سرازیر میکند،همان که به من میگویدما هستیم چون توهستی،زنده ایم به بودنت،حرف زدنت،خندیدنت! اوست که مرا پر میکند از انرژی های قشنگ دوست داشتنی! اوس...
9 بهمن 1396

یه روز خوب برفی...

بلاخره زمستان خودشو نشون داد و زمین با اولین برف زمستونی سفید پوش شد وحسابی خوشحالمون کرد اینقدر این چند وقت دعا کردی برف بیاد که مطمئنم خدا صداهای قشنگ تو رو شنید و با این برف خوشگل خوشحالت کرد،دیشب وقتی واسه دور دور اومدیم بیرون برف شروع به باریدن گرفت اما خیلی شدید نبود،اما همینم خیلی عالی بود و خیلی خوشحال بودم که آرزوت برآورده شده شما هم هی میگفتی مامان بیا آدم برفی درست کنیم،بهت گفتم مامانی باید یه عالمه برف جمع بشه تا بشه آدم برفی درست کرد،شب وقتی داشتیم میخوابیدیم هنوز برف داشت میبارید،خودمم خیلی ذوق داشتم که برف بیاد حتی شب تا صبح چند بار بیدار شدم و رفتم دم پنجره ببینم برف میاد یا نه صبح که از خواب بیدار شدم دیدم یه لایه...
8 بهمن 1396
1