هستی دنیای مامان و بابا

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود...

دو قدم مانده که پاییز به یغما برود این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد... دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟ گله هارابگذار! ناله هارابس کن! روزگارگوش ندارد که تو هی شِکوه کنی! زندگی چشم ندارد که ببیند اخم دلتنگِ تو را... فرصتی نیست که صرف گله وناله شود! تابجنبیم تمام است تمام!! مهردیدی که به برهم زدن چشم گذشت.... یاهمین سال جدید!! بازکم مانده به عید!! این شتاب عمراست ... من وتوباورمان نیست که نیست!! زندگی گاه به کام است و بس است؛ زندگی گاه به نام است و کم است؛ زندگی گاه به دام است و غم است؛ چه به کام و چه به نام و چه به دام... زندگی معرکه همت ماست...زندگی میگذرد... ...
30 آذر 1395

سفر به اهواز...

سلام فینگیلی مامان،عاشقتم به خدا... یکشنبه عصر رفتیم اصفهان خونه بابابزرگ،شب رو اصفهان موندیم و صبح ساعت پنج با دوتا ماشین حرکت کردیم به سمت اهواز،شما لحظه ای که سوار ماشین شدیم خواب بودی و تقریبا" تا ساعت یک بعد از ظهر خوابت ادامه داشت و وقتی که بیدار شدی حدود دو ساعتی مونده بود تا برسیم به اهواز اما در جبران همه ساعتهایی که خواب بودی وقتی بیدار شدی خیلی سرحال وخوش اخلاق و دوست داشتنی بودی،واسه خودت توی اون مکان کوچیک بازی میکردی،مثلا"دستمال کاغذی رو گرفته بودی روی چشمت و قایم میشدی و به من میگفتی پیدات کنم و جالب این بود که خودت چشم میزاشتی خودتم قایم میشدی وقتی چشم میزاشتی یه شعری میخوندی که از سی دی قندک عموهای فیتیله ای ی...
13 آذر 1395

چهارمین آتلیه هستی در دو سال ونه ماه و بیست و هفت روزگی...

هستی جونم مرسی مامان امروز عالی بودی... امروز ظهر ساعت دو با مرجان جون قرار داشتیم بریم باغ برای عکاسی،گذاشتم راحت بخوابی ساعت نزدیک یازده بود که بیدار شدی صبحانه ت رو بهت دادم و بردمت حمام،یه دوش گرفتی و حسابی سرحال شدی،کم کم شروع کردیم به آماده شدن،ساعت نزدیک به دو بود رفتیم دنبال مرجان جون آخه صبح گفته بود که وسیله نداره،رفتیم داخل باغ و مشغول شدیم،هوا واقعا سرد بود و گاهی به خاطر سردی هوا یه کوچولو بهونه میگرفتی اما در کل عالی بودی عزیزم عالیییییییییی   رابطه ت با مرجان جون خیلی خوب بود و هرلباسی که میپوشیدی از مرجان جون نظر میپرسیدی و کارایی که میگفت رو خیلی خوب انجام میدادی طی چهار مرحله ازت عکس گرفتیم که خیلی ع...
6 آذر 1395

عروسک خوشگل ما سی و چهار ماهه شد...

تو یه روز سرد پاییزی دخترکم جلو تلویزیون خوابش برده نگاهش میکنم عین فرشته ها آروم خوابیده دلم طاقت نمیاره بغلش میکنم کنارش دراز میکشم   سرش رو آروم بلند میکنه میذاره روی سینه م ...دستش رو تو دستم میگیرم،بوش میکنم ....بوی بهشت میده ...با ولع تموم باز  بو میکنم،دلم میخواد این لحظه هیچ وقت  تموم نشه ...!! بوسش میکنم شیرین ترین مزه دنیا را با تموم وجودم حس میکنم...بعد تو همین لحظه ها یه دست کوچولو آروم صورتمو نوازش میکنه و بعد یه بوس کوچولو و بعد دوتا نقطه سیاه زل میزنه به چشمام و یه لبخند شیرین ...واقعا" لذتی از این بالاتر توی دنیا هست ؟؟؟ هستی گلم ممنونم به خاطر&nbs...
5 آذر 1395
1