هستی دنیای مامان و بابا

سفر زیارتی قم و جمکران...

برای روز پنجشنبه و جمعه تصمیم گرفتیم با آقا جواد اینا بریم قم و جمکران،بابایی از طرف بانک مهمانسرا رزرو کرد،ظهر پنجشنبه بعد از خوردن نهار به سمت قم راه افتادیم،وقتی رسیدیم اول رفتیم زیارت،بعد از زیارت رفتیم پاساژگردی و تقریبا آخرای شب شده بود که غذا گرفتیم و رفتیم مهمانسرا،خیلی خسته بودیم،شام خوردیم و خوابیدیم،صبح که از خواب بیدار شدیم دوباره رفتیم حرم و بعد هم پاساژ گردی و نزدیکای ظهر بود که رفتیم مسجد جمکران همیشه حال و هوای جمکران رو دوست دارم،یه حس غریبی به آدم میده،فضای اونجا حال خوبی داره،راحت اشکات سرازیر میشه،بدون اینکه خجالت بکشی یا اینکه زوربزنی که اشکت بیاد،واقعا که عجیب جاییه،پر از حس انتظار و دلتنگی و گاهی شکایت و گاهی تشکر...
21 مرداد 1395

باغبون کوچولو2...

سلام انگیزه ی مامانی... دختر قشنگ مامان طبق قولی که توی پست باغبون کوچولو یک بهت داده بودم راه پله ها رو برات پر از گل کردیم،که فضای راه پله خیلی دوست داشتنی و با انرژی شده خیلی گلها رو دوست داری و مرتب داری بهشون آب میدی... و میدونم که به زودی به خاطر آب زیادی که بهشون میدی همه شون خشک میشند که البته فدای سرت عشق مامان عکسای باغبون کوچولو در ادامه... ...
18 مرداد 1395

شاهدخت من روزت مبارک...

تقدیم به بهترین دختر دنیا و امید حیات من با آرزوی بهترین و برترین ها برای فرشته زندگیم،هستی عزیزم چه احساس قشنگیه برای من که توی این روزها از داشتنت به خودم می بالم... تو را که داشته باشم همه زندگی ام پر میشود از شیرین زبانی هایت...از فنجان های کوچک اسباب بازی هایت که خالی از چایی اند اما پر از مهر که به وقت خستگی برایم مهیا میشود... تو را که داشته باشم در جوانی مادر بزرگ میشوم،ونوه هایم میشوند عروسک هایت... تو را که داشته باشم برای هر شب باید کتاب قصه ای نو داشته باشم تا آرام آرام پلک هایت را بر هم بگذاری و آخرین نوای عاشقانه را با صدای ظریف و کودکانه ات هر شب،باران روحم کنی و جسمم را از خستگی برهانی و برایم زمزمه کنی: ...
14 مرداد 1395

سفر به چادگان...

برای روز شنبه با آقا جواد دوست بابایی و خانومش برنامه چادگون(به قول شما چاقدون)ریختیم.بابایی از طرف بانکشون پلاژ رزرو کرد برای مدت سه روز شنبه صبح زود راه افتادیم اول توی مسیر رفتیم ییلاق یکی از دوستای فاطمه جون و برای صبحانه اونجا بودیم که جای خوبی بود و تو خیلی واسه مرغ و خروس شون خوشحالی میکردی و همه ی زمانی که اونجا بودی دنبالشون می دویدی و جالب اینکه اصلا هم ازشون نمیترسیدی(به قول خودت فقط از سوزق (سوسک) میترسی )و وقتی آقا جواد یکیشون رو بغل کرد آورد تو گرفتی بغلت بعد از یکی دوساعت دوباره راه افتادیم سمت چادگون،زودتر از زمان تحویل پلاژ رسیدیم واسه همین توی محوطه نشستیم تا پلاژ خالی بشه که توی این مدت زمان من و شما رفتیم داخل محوطه ...
11 مرداد 1395

خانوم خانوما سی ماهه شد...

 انگار همین دیروز بود که از  خدا می خواستم زودتر یکماهه بشی،شش ماهه بشی،یکساله بشی و حالا شدی سی ماهه خدایا شکرت بخاطر همه موهبت ها و الطافی که به من عطا کردی دختر ناز و فهمیده دو سال و نیمه من،هرکی ازت می پرسه چند سالته میگی دوسال و دیممه که اینقدر خوشمزه میگی که دلم میخواد بخورمت و اگه دلت بخواد یه کاری رو بکنی و میدونی من بهت میگم این کار مال بزرگتراست و شما نباید انجام بدی خودت پیش دستی میکنی و میگی من دیگه بزرگ شدم دوسال و دیمم شده و از شما بزرگترم میتونم انجام بدم اما اگه بهت بگم وسایلت رو جمع کن و یا یه کاری که مطابق میلت نیست انجام بده میگی مامانی من کوچولو ام فقط دو سال و دیممه بلاخره ما که نفهمیدیم دو سال و دیم ...
8 مرداد 1395

دنیای اسفنجی دخترم...

وقتی به خودت میای و میبینی یه ساعته به جای ترانه مورد علاقت داری آهنگ باب اسفنجی رو زمزمه میکنی..... یعنی مادر شدی ! دختر دو سال و نیمه ما(به قول خودش دوسال و دیمه) اینروازش شده پر از باب اسفنجی خیلی به باب اسفنجی علاقه داری و مرتب حرفای باب اسفنجی و پاتریک (به قول خودت باب اسمنجی و فاتیک ) رو تکرار میکنی،یه عالمه باب اسفنجی خریدی، از عروسک و لباسش بگیر تا بادکنک و شامپو و کتاب و سی دی و.... و با این علاقه ت به باب اسفنجی همه رو به باب اسفنجی علاقه مند کردی خاله هات هم هرجایی یه وسیله باب اسفنجی ببینند یاد تو می افتند و سریع برات میخرند.با هیجان فیلمش رو تعریف میکنی و همه دیالوگ هاشون رو به ترتیب میگی تکیه کلام پلیس بهدا...
6 مرداد 1395

یک تکرار دلنشین...

امروز یک روز پر از عشقه تاریخ ۱۳۹۵/۵/۵ یاهمان / / ۱۳۹ دخترم ... به یمن این تکرار دلنشین برات یه دنیا خوشبختی،آرامش،دلخوشی،مهربونی،سلامتی و لحظاتی پر از عشق آرزو میکنم...دوست دارم یه دنیا... هستی جونم عاشقانه دوست داریم و واسه آرامشت همه کار میکنیم ...
5 مرداد 1395
1