هستی دنیای مامان و بابا

تولد سی سالگی مامان آرزو در آغازین روزهای ورود دخترم به سه سالگی..

چه چیزی تو عمق چشاته که من یک نگاه تو رو به یک دنیا نمیدم که بعد از تماشای چشمای تو از زمین و زمان عاشقانه بریدم تو با کل رویای من اومدی تا تو سی سالگی باورم زیر و رو شه که زیباترین خط شعرای من از تماشای چشم تو هر شب شروع شه اومدی تا بره فصل دیوونگی شدی آرامش کل این زندگی با تو هر ثانیه عاشقانه است برام آرزوهامو از کی به جز تو بخوام امروز پانزدهم بهمن ماه 1395و من دیشب شمعهای 30 سالگیم را فوت کردم و به میمنت و مبارکی سی ساله شدم سی سال از عمر من گذشت،120 فصل،فصلهایی که هم سبزی بهار را در من داشت و هم یخبندان زمستان.هم حرارت تابستان و هم زردی پاییز. البته میتونم بگم ...
15 بهمن 1395

تولد بازی همچنان ادامه داره...

دیروز صبح وقتی داشتیم ریخت و پاش های تولدت رو جمع میکردیم خاله آذر بادکنک هایی که بابایی باز میکرد رو میبرد میریخت داخل تختت امروز صبح که از خواب بیدار شدی وقتی بادکنک هاتو داخل تختت دیدی گفتی که میخوای لباس تولدت رو بپوشی و بری وسط بادکنکا منم لباس تولدت رو تنت کردم و رفتی وسط بادکنکا و یه عالمه تولد بازی کردی،منم دیدم دیروز توی تولد یادمون رفته با این تل پاپیون بامزه ازت عکس بگیریم این بود که از فرصت استفاده کردم و چند تا عکس ازت گرفتم البته با این تل داخل فیلمت خیلی رقصیدی اما باهاش عکس نداشتی عکسای عشق مامانی در ادامه اینم عکسای نفس مامان که اشک مامانی رو درمیاری تا چند تا عکس ازت بگیرم  اما من اینقدر میگیرم تا بل...
12 بهمن 1395

پرنسس ما سه ساله شد...

پرنسسم امروز سالروز میلاد توست و من هنوز همچون سالهای گذشته در حیرتم از داشتنت و امروز بی نهایت خوشحالم که در کنار تمام داشته هایم تو کامل کننده خوشبختی ام هستی شیرین من نمی دانم به چه زبان بابت تمام آنچه که با شکفتنت ارزانی ام کرده ای را سپاسگذار باشم چشمها،گوشها،زبان و قلبی را که پیش از تو داشته ام نه به یاد می آورم و نه دوست دارم که به یاد بیاورم با تو من دوباره زنده شدم تو به آن قالب گذشته من روح بخشیدی همین روحی که دیگران به خاطرش مرا مادر خطاب میکنند من الان مادر یک پرنسس سه ساله ام دختری که میپرستمش اگر شرک نباشد و نفس میکشم تمام هوایی را که تنفس میکند برایش هزارا...
9 بهمن 1395

جان جانانم سی وشش ماهه شد...

من نه بهشت میخواهم،نه آسمان و نه زمین بهشت من و زندگیم،نفسهای آرام کودکی توست که در آغوشم رویای آرزوهایت را میبینی من هیچ نمیخواهم،هیچ...هیچ روزی به من تعلق ندارد همه ی روزها و ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های من تویی من دست کودکیت را میگیرم تا به فردای انسانیت برسانم که این رسالت من است بر تو و هیچ منتی از من بر تو وارد نیست که من با اختیار و عشق تو را به این دنیای پر آشوب فرا خوانده ام  بهترین اتفاق زندگی ما،تولدت مبارک سلام گل مامان،خیلی خوشحالم که دارم سه ساله شدنتو میبینم و از خدای خوبم عاجزانه میخوام که تو رو واسه ی ما و ما رو واسه ی تو حفظ کنه،الهی آمییین ... این ماهی که گذشت ماه پرکاری...
9 بهمن 1395

سه نفری در تدارک تولد هستی جوون...

الان که دارم این پست رو میزارم ساعت 2 بعد از نصف شبه و الان شما و بابایی از فرط خستگی خوابید،آخه فردا شب تولدتهههههههههه  و سه تایی امشب در تدارک فردا شب بودیم البته  حدود یک ماهی میشه که در تدارک هستیم،خرید تم و پارچه و سفارش لباس و کیک و بیسکوییت های رنگین کمان رو توی دی ماه انجام دادیم،امروز هم از صبح که بیدار شدم مشغول پختن بیسکوییت و درست کردن ژله ها شدم عصر هم همراه بابایی رفتیم خرید هدیه واسه عشق مامان و یه کمی خرید هم داشتتیم انجام دادیم،شب هم با کمک همدیگه سه نفری جایگاه تولدت رو درست کردیم که خیلی خوشگل شد شما خیلی خوشحال بودی و حسابی کمک کردی،بابایی خیلی خسته شد آخه این همه بادکنک رو خودش تنهایی باد کرد منم نشستم ...
7 بهمن 1395
1