هستی دنیای مامان و بابا

دندون کوچولوی هشتم ...

                                                    دختر مامان بلاخره دندون هشتمت هم در اومد. سرعت دندون درآوردنت خیلی کمه پیش دکترت هم که رفتیم گفت هیچ ایرادی نداری البته اولین دندونت هم خیلی دیر در اومد اما دیگه یه کم بین دندون هفتم و  هشتمت فاصله زیاد شد. صبحی رفتی حمام و وقتی که مامانی رو صدا زدی که بیاد سرتو بشوره داشتم میشستمت و شما داشتی حرف میزدی واسم که دیدم وای دندون جل...
9 شهريور 1394

دختر شیرین ما نوزده ماهه شد...

سلام شیرین مامان دخترم نگاه گرمت امید زندگی منه .تمام سختی ها را برای تربیت درست تو به دوش خواهم کشید.الان هدفم فقط یه چیزه: تربیت درست                           تربیت درست                       تربیت درست کاشکی واقعا بتونم به این هدف بزرگم برسم. گاهی موانع انسان رو از رسیدن به هدفش دلسرد می کنه خصوصا اگه موانع محیطی باشه .اما تنها چیزی که بهم امید میده نتیجه کاره.خدایا کمکم ک...
9 شهريور 1394

زندگی بی نظیرما با طعم ناب خدا...

این روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو، به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی ... تویی که برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر ... می خوانمت تا دلم آرام بماند . نازنین من ؛همسرم این پنج سال،بی تردید بهترین سالهای عمر منند که رقم خورده اند. من، کنار تو و با تو، درگیر آرامشم. من با تو بهترین زندگی و بهترین های یک زندگی را داشته ام. من با تو خوشبخت ترینم... عزیزم، همسرم،همراه مهربونم،می دونی که با نفسهات جون گرفتم و با لبخندت خوشبختی رو دیدم. می دونی که آغوش گرمت برام سرشار از ارامش و امنیته و می دونی که وجود مهربون و ارزشمندت برام از هر چیزی توی دنیا با ارزشتره. عزیزم، مرد من، همرا...
8 شهريور 1394

هستی شیطون من ...

الان که دارم این پست رو واست مینویسم تو مثل فرشته ها خوابیدی اخه اینقدر توی پارک با بچه ها بازی کردی که حسابی خسته شدی .قبل از اینکه بریم پارک من و بابایی داشتیم شام میخوردیم که شما از توی کابینت آشپزخونه یه بسته پلاستیک آوردی و همه رو ریختی بیرون و حسابی کیف کردی بعدم که ازت میپرسم که اینا رو کی ریخته به من میگی هتی (هستی ).بامزه شده بودی وسط اون همه پلاستیک مامانی هم که دست به عکسش خوبه سریع دست به کارشد... اینم عکسای دختر بلا قربونت برم که می بینی مامانی لبشو گاز گرفته شما هم لبتو گاز میگیری اما همچنان به کارت ادامه میدی    ...
8 شهريور 1394

وقتی هستی خانوم چشم مامانشو دور میبینه...

دیشب وقتی از پارک برگشتیم من توی آشپزخونه بود بابایی هم جلوی تلویزیون بود که دیدم چند دقیقه ای هست که صدای شماا نمیاد وقتی اومدم دیدم داخل اتاقی و بلهههه کاری که دوست داشتی رو بلاخره انجام دادی و رفتی سراغ رژای مامان و حسابی باهاشون کیف کردی وقتی منو دیدی سرتو کج کردی و با خواهش گفتی اتی لپ(یعنی هستی رژ بزنه آخه به رژ میگی لپ) منم دیگه دلم نیومد ازت بگیرم و شروع کردم ازت عکس گرفتن.قربونت برم پرنسس مامان که خودآرایی میکنی دیگه پاک کردنش بماند که چه پروژه ای بود واسه خودش وقتی دستمال مرطوب جواب نداد و مجبور شدیم به صابون متوسل بشیم و بلاخره پاکش کردیم .از دست تو دختر شیطون عکسای هستی خوشگله در ادامه ...
6 شهريور 1394

دخترک شیطون مامان خورده زمین ...

دیشب رفته بودیم پارک. چند تا از دوستامونم بودند شما از اونجایی که عاشق آبی من داشتم از فلاکس آب بر میداشتم که شما اومدی روی پای من تا بتونی فلاکس آب رو باز کنی که تا من اومدم بگیرمت باسر رفتی روی فلاکس آب .الهی مامانی واست بمیره یه کمی گریه کردی اما مثل همیشه که مرهم دردات بوس های من و بابایی با چندتا بوس آروم شدی و دوباره رفتی سراغ فلاکس آب و شروع کردی آب ریختن توی لیوان. بعدم که همراه بابایی رفتی توی اسباب بازیا و کلی بازی کردی. وقتی اومدیم توی خونه دیدم که بینی ت یه کم خراش برداشته بوده و ما توی پارک ندیده بودیم.خودتم یه کمی احساس درد میکردی اما شیر خوردی و خوابیدی خیلی ناراحت شدم و اعصابم خورد شد که دختر صبور من بینی ش اینطوری شده بوده ...
1 شهريور 1394
1