هستی دنیای مامان و بابا

یه روز خوب با دخترمون...نطنز

الان که دارم واست این پست رو مینویسم ساعت 1.04 شبه و ما وارد روز شنبه شدیم.خیلی خسته ام . شما و بابایی خوابیدید. منم گفتم تا عکسای امروزت داغه پستش رو بزارم . امروز صبح یعنی جمعه صبح رفتیم سرابان نطنز روز خوبی بود. هوا یه کم گرم بود .ما هم کنار مسیر آب نشسته بودیم که دیگه نمیشد شما رو کنترل کنیم مرتب میخواستی بری توی آب. آب هم خیلی سرد بود میترسیدم سرما بخوری سعی می کردم سرگرمت کنم اما با همه ی این اوصاف باز دختر شیطون ما شش بار رفت توی آب و من لباسات رو عوض کردم و دفعه آخر دیگه خودمم اومدم توی آب. خیلی آب خنکی بود واقعا حق داشتی که مدام دلت بخواد بری توی آب.اما قربونت برم تو که میدونی ما طاقت مریضی شما رو نداریم عزیزم.در کل با وجود تو ،هی...
31 مرداد 1394

هستی جونم ممنون که دخترم شدی...

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهایش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر شانه مردی دیگر...
26 مرداد 1394

دالی موشه ...دالی هستی کوچولو

دیشب ساعت 2.5 نصفه شب بود که شما اصلا قصد خوابیدن نداشتی و تازه داشتی با مامان دالی موشه بازی میکردی و من ازت میپرسیدم هستی کجاست شما دستات رو میزاشتی جلو چشمت وقتی بر میداشتی میگفتی دالی. وای مامانی نمیدونی چقدر عاشق این عکسای دالی کردنتم چون چشمات قبل از لبات میخنده الان هم یکیشو انداختم رو صفحه گوشیم و هر بار گوشیم رو باز می کنم کلی قربون صدقه ت میرم. وقتی با اون دستای کوچولوت صورتتو میپوشونی و فکر میکنی چون خودت ما رو نمیبینی ما هم شما رو نمیبینیم میخوام بخورمت. عکسا در ادامه                          ...
17 مرداد 1394

امروز خودت واسه اولین بار گفتی خاله...

الان که دارم این پست رو واست میزارم وارد روز چهارشنبه شدیم شما الان 18 ماه و 5روز سن داری.این دختر شیطون من نمیرفت بخوابه تا منم بیام از کارای خوشمزه ش بنویسم نشسته بود روی صندلی توی آشپزخونه واسه مامانش زبون میریخت و دلبری میکرد الهی فداش بشم من.دیشب داشتیم میرفتیم با بابایی پارک آخه شما گفتی دوست بخوام ما هم آوردیمت پارک پیش دوستات توی مسیر که داشتیم میومدیم خاله آذر زنگ زد من داشتم از خوشمزگی های شما واسش میگفتم که یاد گرفتی صدای زنبور رو در میاری و میگی بیز بیز که خاله گفت گوشی رو بدم به شما که وقتی دادم شما خودت بدون اینکه من چیزی بگم گفتی آله و خاله آذر رو حسابی خوشحال کردی.قربونت برم که خودت تشخیص میدی که با کی داری صحبت میکنی،فدات ب...
14 مرداد 1394

لغت نامه هستی خانوم...

لحظه لحظه های ناب زندگی با شیرینی کلامت دلپذیر و به یاد ماندنی خواهد شد.بگو...باز هم بگو تا شیرین کنی همه خاطراتم را... توی این پست تصمیم گرفتم کلماتی که میتونی بگی رو واست اینجا بزارم تا زمانی که بتونی به راحتی و بدون غلط صحبت کنی. تعداد کلماتی که با توجه به سنت میگی که الان دقیقا18 ماه داری تقریبا زیاده و حتی میتونی لغات دو کلمه ای بگی خودت خیلی قشنگ سعی میکنی کلمات رو از توی حرفای ما یاد بگیری و هوشت عالیه وکافیه من یه مطلب رو یه بار بگم سریع یاد میگیری. فدات بشم طوطی خوشگل من ... بفرمایید ادامه مطلب لطفا  دلام = سلام ( وقتی بهت میگم هستی حان یه جایی که میریم اول چی باید بگی خودت میگی ذلام) مسی = مرسی ( دیگه ت...
10 مرداد 1394

واکسن 18 ماهگی هستی جونم رو زدیم...

پنج شنبه 8 مرداد صبح ساعت یه ربع به 8 بابایی به گوشیم زنگ زد که آماده بشیم تا بیاد دنبالمون بریم واسه واکسن شما. منم خودم آماده شدم غذا هم میخواستم آبگوشت بزارم گذاشتم و اومدم شما رو که خواب بودی آماده کردم وقتی خواستم بهت قطره استامینوفن بدم بیدار شدی آخه یه کمی تلخ بود وقتی بیدار شدی گفتی مامان تش(ترش) آخه توی طعمها غیر از ترش هنوز مزه ای رو نمی شناسی .بهت خندیدم شما هم بلند شدی بهت گفتم میخوایم بریم واکسن بزنیم خوشحال شدی و دیدی آماده ای خودت گفتی دشم (چشم ) منظورت عینک دودیت بود قربونت برم که میخوای تیپت کامل باشه بعد هم اومدیم پایین منتظر بابا شدیم تا بیاد .وقتی بابایی اومد رفتیم و خانم پیله ور اول شما رو وزن کرد 10 کیلو و قدتم 80 بود ...
10 مرداد 1394

فندق مامان هیجده ماهه شد...

یک سال و شش ماه از به دنیا اومدنت گذشت و تمام لحظاتش برای ما شیرین بود،بهترین لحظات من و بابا در کنار تو میگذره و همیشه به خاطر شیرین کاری های قشنگ تو دلیل های فوق العاده ای برای خندیدن داریم. از خودت بگم که دیگه برای خودت خانمی شدی ماشاءالله و همینطور حسابی شیطون و وروجک.خیلی از کلمه ها رو میگی.تو کار خونه ام کمکم میکنی البته بین خودمون باشه بیشتر کثیف کاری میکنی.دستمال بر میداری همه جا دستمال میکشی طی میکشی ...خلاصه دخترم به مامانیش کمک میکنه . توی این ماه خاله شکوفه اینا با مامان بزرگ اینا زنونه اومدند خونه مون که شما خیلی با پویا پسر خاله ارتباط برقرار میکردی و صداش میزدی پوآ مهمونی خوبی بود بهمون خوش گذشت . هستی قشنگم،گذشت 18ماه ...
9 مرداد 1394

دختر گلم مثل فرشته ها خوابیده ...

رویاهایت را که دست من و بابا میسپاری، چشمانت را که آرام و بی دغدغه روی هم میگذاری، کنارت بیدارم و لحظه لحظه با صدای نفسهایت زندگی میکنم ... از وقتی تو را دارم خواب هم برایم پر از بیداریست ... ولی من دوست دارم این همه بیخوابی و هوشیارانه خوابیدن را وقتی تو تعبیر قشنگ خوابهای منی "هستی" جاودانه ی من برای دیدن عکسای قشنگ خواب هستی کوچولو بریم ادامه مطلب اینم از عکسای هستی کوچولوتوی تابش که هر وقت گذاشتیمش سریع خوابش برد.بی جنبه ی مامان دوست دارم ... ...
7 مرداد 1394
1