هستی دنیای مامان و بابا

تربچه ما بیست وسه ماهه شد...

سلام دختر قشنگ و شیرین زبونم ... یک ماهه دیگه هم گذشت وشما بزرگتر و خانوم تر شدی. شمارش معکوس شروع شده و شما داری دو ساله میشی.هورااااااااااااااااااااااااااااااا... این روزها فقط بلبل زبونی میکنی و منم هزار بار بغلت میکنم و میبوسمت .امروز اومدی و بغلم کردی و بهم میگی : مامان یه عالمه دوست ندارم.بعد بهم میگی شما ناراحت شو  منم با ناراحتی نگاهت کردم میگی نه یه عالمه دوست دارم 💕💕💕 حالا خوشحال باش وقتی از دستت ناراحت میشم، بعد از چند دقیقه بهم میگی :مامان جونم ذذرت میخوام بخشید دیجه تچرار نمیشه دیجه خوشال باش(معذرت میخوام ببخشید دیگه تکرار نمیشه دیگه خوشحال باش).بعد اگه خوشحال نشم میگی پس خوشحال باش میگم خوشحالم...
9 دی 1394

دومین شب یلدای هستی جون...

یلدا ی خوشبختی ما وقتی رقم خورد که جمع دو نفره ی من و بابا محمود با تو عاشقانه ترین سه نفره ی دنیا شد ... از یلدا ی پارسال که با صدای خنده هات یک دقیقه که نه یک عمر به عمر شادیهایمان اضافه شد تا یلدا ی امسال که با شیرین زبونیات، یلدا برامون شیرین ترین شب سال شد...لحظه لحظه خدا را برای داشتنت شکر گفتیم و امشب بیشتر از هر شب برایت یلدا یی شدن عمر خوشبختیت را آرزو کردیم ... هستی جوونم خیلی دوست داریم ...یلدات مبارک نفسم امشب دومین شب یلدایی بود که دخترگلم این شب طولانی رو با حضورش واسمون دوست داشتنی تر کرد.ما امروز ظهر از اصفهان برگشتیم آخه بابایی از شنبه تا امروز کلاس داشت و ما از جمعه بعد ازظهر رفتیم خونه بابابزر...
1 دی 1394
1