هستی دنیای مامان و بابا

دختر نازما چهارماهه شد ...

دخترگل من چهار ماهه شد...چقدر زود گذشت چهار ماه از با هم بودنمون...از شروع زندگی 3 نفره ما با هم...بقدری وقت منو پر کردی که اصلا وقتی برای خودم نمونده...تمام وقتم با تو پر شده نمی دونی که چقدر شیرینی... دخترنازم بقدری دوست دارم که نمی تونم وصف کنم... دیروز نوبت واکسن چهار ماهگیت بود...اصلا روزای واکسنت رو دوست ندارم از شب قبل هر لحظه ای که می خندیدی و شیطنت می کردی اشکم در می یومد و نا خود آگاه می گفتم:مامانت بمیره فردا این موقع قراره از درد ناله کنی...دل آشوبه داشتم بابایی صبح زود بیدارم کرد وقتی بیدار شدم رفتیم مرکزبهداشت وقتی وزن و قدت رو کنترل کرد و گفت وزنت 6کیلو و150گرم و قدت 63 سانتی متر.خدا رو شکر همه جیز خو...
9 خرداد 1393

یه روز خوب،یه هوای خوب، با یه دختر خوب و فوق العاده...چادگان

روز دوشنبه 5خرداد ظهر که بابا از سرکار اومد همراه بابابایی و باباجون و عزیز و عمه رفتیم کاشان.مراسم برادر ملیحه خانوم زن پسرعمه ی بابایی بود که بنده خدا جوون بود و به علت بیماری قلبی فوت کرده بود.خدا رحمتش کنه.عصری رسیدیم و خونه عمه اشرف لباسمونو عوض کردیم و رفتیم مراسم.شب رو کاشان موندیم و فردا صبح هم اومدیم و وقتی باباجون اینا رو پیاده کردیم وسایلمونو از خونه برداشتیم و به اتفاق اقارضا دوست بابا و دامادش آقامهدی اینا رفتیم چادگان .بابایی روز سه شنبه رو مرخصی گرفت و چهارشنبه هم مبعث حضرت رسول بود و تعطیل بود سه شنبه صبح رفتیم و چهارشنبه عصر هم برگشتیم خیلی هوا فوق العاده بود بارون نم نم میبارید و هوا رو معرکه کرده بود.شما 3ماه و 27 روز داش...
7 خرداد 1393
1