هستی دنیای مامان و بابا

سیسمونی دخترمون...

عزیزدل مامان وبابا روز شمار تولدت داره کم کم یک رقمی میشه و ضربان قلب من صد رقمی ،گاهی حس میکنم بیرون اومدنت را دوست ندارم ،احساس میکنم الان متعلق به خود خود منی.احساس میکنم تولدت به معنی تقسیم کردنت با بقیه ست ولی از طرفی در انتظار شنیدن صدای گریه هات لحظه شماری میکنم .واسه بغل کردنت،چلوندنت،واسه اینکه به همه نشون بدم که منم یکی از فرشته های خدا را دارم.روزی صد بار به لحظه تولدت ،به اولین گریه هات ،به اولین بار که لمست میکنم فکر میکنم که با فکرش هم تمام وجودم به لرزه میفته. بالاخره خرید و چیدمان سیسمونیت تموم شد،دست بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله ها و بابای مهربونت درد نکنه،همگی خیلی زحمت کشیدند واسه اتاقت. برای 5شنبه ...
6 دی 1392
1