هستی کوچولوهستی کوچولو، تا این لحظه: 5 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره

هستی دنیای مامان و بابا

ما سه تا با هم حالمون خوبه💑

آخرین سمفونی تابستان نواخته میشود...

صدای پای پاییز می آید حواست هست که شهریور هم گذشت ...و باید دل خوش کنیم به آمدن پاییز... یک پاییز خوشرنگ،یک پاییزی که مهر و آبان و آذرش ما را،به یاد هیچ خاطره ی بدی نیاندازد... یک پاییز دوست داشتنی و پر از عشق می مانیم به امید پاییزی که خبری نباشد،از فاصله،درد،جنگ،فقر...فقط عشق باشد و عشق پاییزی که وقتی به آخرش رسید،جوجه ای از جوجه هایش کم نشده باشد به امید عشق به امید شیرین ترین لحظه های زندگی در کنار همدیگه ...
31 شهريور 1396

رفاقت های ساده کودکی...

رفاقت های ساده کودکی،بی کلک و پرمهر!!! با قلبی به روشنی بامدادان و به زلالی چشمه ساران بکر بکر،مثل کویر قهر های کوتاه ودوستی های بلند وعمیق با خنده های قاه قاه! ساده و پرطنین وباشکوه و زیبا... هستی و ارغوان(دختردایی مامان)توی حیاط مامان بزرگ ...
28 شهريور 1396

یه روز خیلی خوب سه نفری...محلات

امروز صبح طبق برنامه ریزی که دیشب کرده بودیم صبح ساعت 7.30 از خواب بیدار شدیم،وقتی صدات کردم با اولین صدا خیلی شارژ و سرحال از خواب بیدار شدی و ساعت حدود 8 بود که زدیم بیرون،خوش خوش اومدیم سمت محلات،ساعت نزدیک 10.30بود که رسیدیم محلات،بابایی رفت نون سنگک تازه خرید،نشستیم داخل یه پارک با صفا و یه صبحانه ی خوشمزه خوردیم،بعدم رفتیم دهکده گل و یه چند تایی گلدون خریدیم و بعدم واسه آبتنی رفتیم هتل جهانگردی دهکده آبدرمانی محلات،توی بررسی که ما کردیم این هتل نسبت به بقیه جاها خیلی تمیزتر و شیک تر بود اما آب استخرش خیلی گرم بود البته میگفتند که این استخر خواص درمانی واقعی آبگرم را داره،منم که تازه پام رو از گچ باز کرده بودم و حسابی به همچین چیزی احت...
17 شهريور 1396

شاهدخت مامان چهل و سه ماهه شد...

آزاد باش دخترم شادی کن برقص بلند بلند آواز بخوان بلند بلند بخند زندگی کن تا همیشه ...... دخترک رویاهای تمام نشدنی من با من نفس بكش كودكم ،  من تو را آزاد به دنيا آوردم  مثل دريا،مثل موج... تو هر روز از نو در من متولد میشوی ... دخترقشنگم دوران کودکی خیلی زودتر از اون چیزی که تصور میکنیم میگذره پس حسابی از کودکیت لذت ببر دردونه ی مامان،دوووست دارم دختر دوست داشتنی مامان هستی جونم الان یه مامان صحیح و سالم و خوشحال و پر انرژی داره واست پست میزاره بلاخره  بعد از 36 روز،یکشنبه 5شهریور پام رو باز کردم،هوراااا واقعا نمیتونم حسمو برات بنویسم دخترم یعنی هر یه قدمی که برمیدارم خدا رو شکر میکنم و واسه سلامتی دوبار...
9 شهريور 1396

ماه پیشونی مامان چهل و دو ماهه شد...

بخند دخترم... تا قضاوت نمیکنی و قضاوت نمیشوی بخند تا بدنمیبینی و بد نمیگویی بخند تا جهانت دچار گره های کور زنده باد و مرده باد نیست بخند  نقش لبخند روی صورتت مرا تازه میکند و سرشار و آسمانم باران لبخند خدا خواهد بود دختر زیبای من،که عشق را در خنده های تو از سرگرفته ام و شکوفا شدم از بعد پاييز لحظه ها ... دعایم هر لحظه خندیدن و شادی توست دختر ماه پیشونی من بعد از برگشتن از چادگون رفتیم خونه بابابزرگ،بابامحمود فرداش برگشت خونه مون اما من و شما حدود ده روزی با خاله عاطفه موندیم خونه بابابزرگ،خیلی این ده روز بهمون خوش گذشت خیلییییی،همه ی خاله های مامانی اومدند خونه مامان بزرگ،شما حسابی با بچه های خاله ها سر...
9 مرداد 1396

دلنوشته...

دخترم تا به امروز سعی کردم به تو ياد بدم که دنيا مكاني هست زيبا،امن،سبز و آرام.سعي كردم زشتي و پليدي ها را بپوشانم تا احساس اعتماد در تو شكل بگیره،واقعا"كار سختيه تو دنيايي كه هر لحظه روزها با دروغ و جنايت و ريا و جرم و نا امني آميخته ست بتونی از زيبايي ها سخن بگی.مگه یه مادر چقدر میتونه فرزندش رو از اخبار و حوادث دور کنه،تا کی میتونه زشتی ها رو زیبا نشون بده،تا کی میشه این نگرانی ها رو با رنگ و لعاب دروغ پنهان کرد دخترکم،دلبندم،این روزها کشورمون سخت بیماره،بیمار آدمایی که در اوج امراض روحی،رها توی خیابان می چرخند،این روزا ناخواسته نگاه همه رو پر خطر میدونم و از اینکه اینهمه نگرانی رو مجبورم به تو هم منتقل کنم قلبم به ...
8 مرداد 1396

ترنم زیبای زندگیمون روزت مبارک...

من معتقدم پدر اسکلت  یک بدن است... پسر پوست بدن! مادر قلب بدن... دختر اما!!!! رگ و شریان هاست! خانه بدون دختر یک چیزهایی کم  دارد که همه چیزند! امروز روز دختر بود و چند روزی بود که بهت گفته بودم میخوایم واسه روز دختر واست کیک بگیریم و جشن بگیریم،البته به رسم هر سال تصمیم داشتیم کیکت رو ببریم خونه یکی از دوستامون که مثله ما یه گل دختر داره که متأسفانه با شکستن پای مامانی(داخل پست ماهگردت مفصل واست توضیح میدم) برنامه هامون تغییر کرد و جشن رو سه نفری گرفتیم که خیلی هم بهمون خوش گذشت از اتفاق   عصر بابایی رفت کیکی که به همین مناسبت چند روز پیش سفارش داده بودیم رو تحویل گرفت و یه پیراهن خوشگل هم با مشو...
3 مرداد 1396

وروجک مامان چهل و یک ماهه شد...

وروجک مامان چهل و یک ماهه شد نمیدونم عمر زود میگذره یا تو داری زود بزرگ میشی؟؟؟احساس میکنم تقویم و ساعت رو دور تند هستند!!!باورم نمیشه اون موجود کوچولویی که تو وجودم ریشه کرد، رشد کرد،به دنیا اومد و تو بغلم دادنش حالا شده چهل ویک ماهه!! خدایا شکرت اون روزا دلم میخواست زود بزرگ بشی،مستقل بشی اما الان نمیدونم چرا هر چی بزرگتر میشی دل من بیشتر و بیشتر برای کوچکتر بودنات تنگ میشه،دلم میخواد همیشه بهم وابسته باشی،دخترم دوستم داشته باش و همیشه یادت باشه تو باارزش ترین دارایی من و بابایی هستی خدایا شکرت به خاطر همه چیز... این روزا داریم پس لرزه های رفتن به آتلیه رو میگذرونیم چون دیگه اصلا" بعد از رفتن به آتلیه ن...
9 تير 1396

دوباره سفر به چادگون...آخ جووون

سلام یکی یه دونه ی مامانی،الان که دارم این پست رو واست مینویسم پر از حال خوبم،مسافرت دو روزه مون به چادگون اینقدر بهمون خوش گذشت که الان پر از انرژی ام،یعنی بهتر از این ممکن نبود،خیلی از ماه رمضون و امتحانات و گرما بی انرژی بودیم و با این مسافرت به موقع دوباره فول شارژ شدیم خدایا شکرت به خاطر همه چیز... روز یکشنبه چهارم تیر که روز آخر ماه رمضون بود بعد از اینکه بابایی از سر کار اومد آماده شدیم و رفتیم اصفهان خونه مامان بزرگ،خاله عاطفه هم اومده بود البته بدون عمو جعفر،با خاله اختر اینا دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت چادگون،همه روزه بودیم،وقتی رسیدیم چادگون دوساعتی تا اذان مونده بود،وسایل رو چیدیم،شما هم مشغول چیدن گلهای داخل م...
6 تير 1396